Username or e-mail: Sign up
Password: Log in
 
ب هاى رسمى سهم با با آب پاش پاشيدن 
با آب پاک کردن با آب شستن با آب گرم سوزاندن 
با آب و تاب با آب و تاب شرح دادن با آب و تاب گفتن 
با آتش سوختن با آتش ملايم پختن با آجر کاشى فرش کردن 
با آچار بستن با آراء عمومى تبعيد کردن با آرنج زدن 
با آزادگى زيستن با آزادى حرکت و جنبش کردن با آغوش باز پذيرفتن 
با آمونياک ترکيب کردن با آن با آهک کارى سفيد کردن 
با آهن بسته با آهنگ تند رقص کردن با آهنگ خاصى ادا کردن 
با آواز خواندن با ابتکار با ابر پوشاندن 
با ابهام با ابهت با اتر بيهوش کردن 
با اتر ترکيب کردن با اتر مخلوط کردن با اتوبوس رفتن 
با اتيل مخلوط کردن با اتيلن با اثاثه انباشتن 
با اثبات با احتياط با احتياط جلو رفتن 
با احتياط و دقيق با احساسات آميختن با احساسات درک کردن 
با احساسات و تعصبات مسلکى آميختن با اخراج تنبيه کردن با ادب 
با ادراک با ارابه حمل کردن با اراده 
با اراذل و اوباش حمله کردن به با ارزش با ارزش کردن 
با اره تراشيدن با اره دو سر بريدن با اره صاف شده 
با اژدر خراب کردن با استادى با استادى درست کردن 
با استادى ساخته شده با استدلال عقلى توجيه يا تفسير کردن با استدلال قياسى 
با استعداد با استفاده با استقامت 
با اسطقس با اسفنج پاک کردن يا تر کردن با اسکنه تراشيدن 
با اسکنه کندن با اسلحه سرقت کردن با اسيد راسميک ترکيب کردن 
با اسيد سولفوريک آميختن با اشاره رساندن با اشاره صدا زدن 
با اشتراک مساعى با اشتها با اشتياق 
با اشتياق شروع کردن با اشتياق و تيزهوشى تعقيب کردن با اشعه ايکس امتحان کردن 
با اشکال با اشيا زياد انباشتن با اصرار وادار کردن 
با اطلاع با اطناب با اظهار تقدير 
با اظهار سپاس گزارى با اعتبار با اعتدال 
با افزايش با اقتدار با اکسيژن ترکيب کردن 
با الوار محکم و استوار شده با الوار و تير پوشاندن با امتياز 
با امتياز زياد با املاى غلط نوشتن با انبر گرفتن 
با انبر نگهداشتن با انبيق کار کردن با انديشه صحيح 
با انرژى با انصاف با انضباط 
با انطباق جريان با انگشت پا زدن يا راه رفتن با اهرم بلند کردن 
با اهرم تکان دادن با اهميت با ايمان 
با اين با اين حال با اين علامت - نشان گذاردن 
با اين که با اين همه با اين وجود 
با اين وصف با باز شکار کردن با بالش نگهداشتن 
با باله شنا حرکت کردن با باله مجهز کردن با بالون پرواز کردن 
با بتونه پر کردن با برف يا يخ پوشاندن با برق آب طلا يا نقره دادن به 
با برق کشتن با برگ بو يا برگ غار آراستن با برنامه انباشته 
با بريدگى لبه اى با بزاق آميختن با بست محکم کردن 
با بسط معنى با بشاشت با بغض شديد گريستن 
با بلند گو حرف زدن با بلند گو صحبت کردن با بى اعتنايى تلقى کردن 
با بى پروايى با بى توجهى از وسط خيابان راه رفتن با بى حوصلگى حرف زدن 
با بى دقتى روى هم سوار شده با بى سيم تلگراف مخابره کردن با بيل برگرداندن 
با بيل کندن با پا زدن با پا لگد کردن 
با پاراشوت از هواپيما پريدن با پارچه پوشانيدن با پارچه صافى کردن 
با پارچه مزين کردن با پاشيدن ماسه پاک کردن با پاهاى از هم گشاده 
با پاهاى گشاد از هم با پاهاى گشاد نشستن يا ايستادن با پاى خشک 
با پتک زدن با پتو و يا جل پوشاندن با پر آراستن 
با پر آراسته با پر پوشاندن با پرچم علامت دادن 
با پرچين احاطه کردن با پرحرفى با پرداخت موافقت کردن 
با پرده يا روپوش پوشاندن با پررويى با پست فرستادن 
با پشت بند و ميخ يا گوه محکم کردن با پشت دست ضربه زدن با پشت دست نوشته شده 
با پشت راکت ضربت وارد کردن با پشتکار با پلاتين و ترکيبات آن مخلوط کردن يا اندودن 
با پنبه پوشاندن با پنجه و پاشنه با پنهان تله مجهز کردن 
با پوزه کاويدن با پوزه کاويدن يا بو کردن با پوست پوشاندن 
با پوسته يا قشرى پوشاندن با پوشال پوشاندن با پول مصالحه کردن 
با پولک مزين کردن با پونز محکم کردن با پياز تهيه شده 
با پيروزى به دست آمدن با پيش بينى رقم نقلى با پيش در آمد آغاز کردن 
با پيمانه وزن کردن با پيوستگى زمانى با پيوند مضاعف 
با تئورى و فرمول صفات و کيفيت چيزى را تعيين کردن با تاثير ميدانى با تارپولين پوشاندن 
با تازى شکار کردن با تازيانه دسته کوتاه زدن با تاکسى رفتن 
با تاکيد با تبر جنگ کردن با تبر زين زدن 
با تبر قطع کردن يا بريدن با تبرزين زدن با تپانچه بر بدن کسى زدن 
با تجربه با تجزيه آزمايش کردن با تحرير خواندن 
با تخفيف فروختن با تدبير با ترايلر حمل کردن 
با تربيت با ترديد با ترشرويى 
با ترشى مخلوط کردن با تزلزل با تسمه آويختن 
با تسمه بستن با تسمه بستن با تسمه نگاه داشتن با تشريفات 
با تشريفات انجام دادن با تشکر با تصادم ايجاد صدا کردن 
با تصوير نشان دادن با تعبير بيگانه و غير مصطلح آميختن با تعداد زيادتر تفوق يافتن بر 
با تعرض و نکوهش گفتن با تعريف با تعظيم خارج شدن 
با تعين ناقص با تعيين کامل با تفصيل شرح دادن 
با تقوا با تکان بيرون بردن با تکبر راه رفتن 
با تکمه محکم کردن با تکيه تلفظ کردن با تلالوء 
با تلمبه باد کردن با تلمبه خالى کردن با تله گرفتن 
با تماس شمشير به شانه شخصى لقب شواليه به او اعطا کردن با تمام فشار با تمثال نمايش دادن 
با تمسخر بيان کردن با تناقض با تنبلى حرکت کردن 
با تنبلى و سنگينى حرکت کردن با تندى با تنظيم کيفر خواست متهمى را به محاکمه خواندن 
با تنفر با تنگ بستن با تنگ محکم کردن 
با تنگناى محاسباتى با تنگناى نوارى با تنگناى ورودى و خروجى 
با تهديد از کسى چيزى طلبيدن با تهديد سخن گفتن با تهديد و ارعاب حکومت کردن 
با تهديد و ارعاب کارى انجام دادن با تهور با تهور مبادرت کردن 
با توانايى با توپ بازى کردن با توجه به 
با توجه به اين که با تور کيسه اى ماهى گرفتن با تور گرفتن 
با تور ماهى گرفتن با تور محکم بسته شده با توضيح روشن کردن 
با تير يا ديرک محکم کردن با تيشه صاف کردن با تيغ تراشيدن 
با ثبات با ثبات در اثر حرارت با جاده صاف کن جاده را صاف کردن 
با جاروى برقى تميز کردن با جامه مبدل با جرات 
با جرات با تهور با جرات گفتن با جرثقيل بلند کردن يا تکان دادن 
با جرثقيل حمل کردن با جريان روب مشترک با جست و خيز حرکت کردن 
با جست و خيز رقص کردن با جلال با جلوه 
با جهت با جيغ و داد بازى کردن با جيغ و فرياد افشاء کردن 
با چاپ سنگى چاپ کردن با چارقد پوشاندن با چاقو بريدن 
با چاقو تيز کردن و تراشيدن با چاقوى جراحى بريدن با چالاکى حرکت کردن 
با چراغ يا نشان راهنمايى کردن با چرخ دستى يا چرخ خاک کشى حمل کردن با چرخ کشيدن 
با چرخ کوچک مخصوص غلتاندن با چرخ يا دستگيره کشيدن با چشم اشاره کردن 
با چشم بسته با چشم حقارت با چشم غمزه کردن 
با چشم نيم باز نگاه کردن با چشمان پر اشتياق نگاه کردن با چشمان خمار نگريستن 
با چکش تراش دادن و به شکل درآوردن با چکش زدن با چکش زدن يا کوبيدن 
با چکش محکم و صاف کردن با چلپ و چلوپ شستن با چلپ و چلوپ واهن و تلوپ 
با چماق زدن با چماق يا باتون زدن با چماق يا شلاق زدن 
با چمن با چمن پوشاندن با چند نشانى 
با چنگال ربودن با چنگک جمع کردن با چنگک زمين را صاف کردن 
با چنگک سوراخ کردن با چنگک صاف کردن با چه 
با چهارچرخه بار کشيدن با چوب بيليارد زدن با چوب پا راه رفتن 
با چوب پنبه بستن با چوب پهن کتک زدن با چوب پوشانيدن 
با چوب خط حساب کردن با چوب زدن با چوب زيربغل راه رفتن 
با چوب فرش کردن با چوب گردگيرى پاک کردن با چوب نوک تيز نشان دادن 
با چيز پهن و سنگين زدن با چيز نرمى کسى را زدن يا نوازش کردن با چيز نوک تيز سوراخ کردن 
با چيز نوک تيز فرو کردن با حال خميازه سخن گفتن با حالت 
با حالت حمله با حالت عصبانى با حداکثر سرعت دويدن 
با حديده و قلاويز رزوه کردن با حرارت با حرارت زياد 
با حرارت عليه کسى صحبت کردن با حرص و ولع خوردن با حرمت 
با حروف الفبا بيان کردن با حروف خوابيده نوشتن با حروف درشت نوشتن 
با حروف علامت گذاشتن با حروف قرمز با حروف نوشتن 
با حساسيت نورى با حسن نيت با حصير پوشاندن 
با حق شفعه خريدن با حقه بازى موفق شدن با حقيقت 
با حکم قضايى فيصل دادن با حمام آفتاب پوست بدن را قهوه اى کردن با حمله گرفتن 
با حميت با حوصله با حوله خشک کردن 
با حيثيت با حيله به دست آوردن با حيله پيش دستى کردن 
با حيله فراهم کردن با خاصيت چکش خوارى با خاطرات زنده ماندن 
با خاک آهکدار کود دادن با خاک اره پوشاندن با خاک پوشاندن 
با خاک رس پوشاندن با خاک ريز محصور کردن با خاک يا سنگ محصور کردن 
با خاک يکسان کردن با خال تزيين کردن با خال هاى رنگارنگ نشان گذاردن 
با خام دستى زدن با خبر با خدا 
با خدعه و فريب درست کردن با خدو آغشتن با خرابى امن 
با خرابى تدريجى با خرابى ملايم با خرد 
با خزه پوشاندن با خستگى با خستگى راه رفتن 
با خشکى با خشم ادا کردن با خشم سخن گفتن 
با خشونت با خشونت ادا کردن با خشونت اداره کردن 
با خشونت کشتن با خشونت و شدت عمل بسيار با خصومت رو به رو شدن 
با خط پيوند چسبانيدن با خط پيوند نوشتن با خط خود نوشتن 
با خط علامت گذاشتن با خلال پاک کردن با خمپاره زدن 
با خمير پوشاندن با خنده اظهار داشتن با خود ترکيب کردن 
با خود گفتگو کردن با خود گفتن با خودخواهى و بيرحمى 
با خوراک بازى کردن با خوش صحبتى با خوشحالى 
با خوشى با خونسردى با دادن 
با داس بردن با داس بريدن با دانستگى 
با در نظر داشتن با در نظر گرفتن اين که با درازاى ثابت 
با درازاى متغيير با درازى چندگانه با درجه عالى 
با درشتى با دريچه بستن با دژکوب خراب کردن 
با دست با دست انجام شده با دست باز 
با دست به کفل زدن با دست پاچگى با دست پى چيزى گشتن 
با دست عمل کردن با دست کارى را انجام دادن يک وجب با دست ماهى گرفتن 
با دست نوازش کردن با دست نوشتن با دست و پا بالا رفتن 
با دست يابى تصادفى با دست يابى تند با دست يابى موازى 
با دستکارى با دستيابى بلافصل با دستيابى ترتيبى 
با دستيابى سريع با دسيسه متقابل خنثى کردن با دقت 
با دقت اشاره کردن به با دقت بحث کردن با دقت جستجو کردن 
با دقت ديدن با دقت روى چيزى کار کردن با دقت زياد به کارى دست زدن 
با دقت سه برابر با دقت شرح دادن با دقت معمولى 
با دقت نگاه کردن با دل و جرات با دليرى و رشادت با امرى مواجه شدن 
با دليل با دليل اثبات شده با دليل قويتر 
با دليل و مدرک اثبات کردن با دندان خرد و پاره کردن با دندانه ماشين و غيره بريدن 
با دنده خلاص رفتن با دهان باز دم زدن با دهان بسته خنديدن 
با دو دست انجام يافته با دو نشانى با دوام 
با دوام بودن با دوام سازى با دوام نمودن 
با دوده سياه کردن با دوده لکه دار شده با دوربين کداک عکس برداشتن 
با دوغاب پر کردن با ديگ زودپز پختن با ديگران هم آهنگ شدن 
با ديلم باز کردن با ديلم يا اهرم بلند کردن با ديناميت ترکاندن 
با ذغال آميختن با ذغال پوشاندن يا ترکيب کردن با ذغال ترکيب کردن 
با ذکاوت با ذکر جزئيات دقيق با ذکر جزئيات شرح دادن 
با ذکر نام با ذوق با راديو مخابره کردن 
با راه آهن فرستادن يا سفر کردن با ربح با رخت کوب کوبيدن 
با رشته ها و ميله هاى درهم و بر هم مجهز کردن با رشک با رضايت 
با رضايت کامل با رغبت با رغبت خوردن 
با رکاب پايى صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن با رمز درآميختن با رنده صاف کردن 
با رها شدگى لبه اى با روح با روح شدن 
با روش با روشنايى ضعيف تابيدن با روغن پوشاندن 
با روکش لبه اى با روناس رنگ زدن با ريا 
با ريگ حمله کردن با زبان با زحمت از بينى نفس کشيدن 
با زحمت به انجام رساندن با زحمت حرکت کردن با زحمت حريف را از ميدان به در کردن 
با زحمت کارى را انجام دادن با زدن انگشت يا آلت ديگرى چيزى را آزمودن با زر و زيور آراستن 
با زرنگى به دست آوردن با زنان آميختن با زوبين ماهى گرفتن 
با زور با زور بيرون کشيدن با زور پرتاب کردن 
با زور پيش بردن با زور جلو بردن با زور جلو رفتن 
با زور خارج شدن با زور کشيدن با زور و فشار پر کردن 
با زير دريايى حمله کردن با زين زنانه با ژست فهماندن 
با ژلاتين پوشاندن با ساتع کننده مشترک با ساخت عبارتى 
با ساخت کنده اى با سازمان کلمه اى با ساعت مچى و غيره بازى کردن 
با ساقه با سبک فوق رقصيدن با سبکروحى حرکت کردن 
با ستاره زينت کردن با ستاره نشان کردن با سترک 
با سترک اروپايى با سخاوت با سخت گيرى 
با سختى جلو رفتن با سختى و آهستگى مسافرت کردن با سختى و شدت و سر و صدا وزيدن 
با سخن حمله کردن با سر اشاره کردن با سر تصديق کردن يا حالى کردن چيزى 
با سر توپ زدن با سر چکمه و پوتين زدن با سر خميده و دولا دولا راه رفتن سر به زير 
با سر و دست اشاره کردن با سر و صدا چيزى را شستن با سر و صداى بلند 
با سرب اندودن با سرب مهر و موم کردن با سرعت 
با سرعت از جاى جستن با سرعت جلو رفتن با سرعت حرکت کردن 
با سرعت راندن با سرعت زياد با سرعت زياد حرکت کردن 
با سرعت عقب نشينى کردن با سرعت کامل با سرعت و انرژى حرکت کردن 
با سرعت و بى دقتى با سرعت و تعجيل با سرنيزه مجبور کردن 
با سرور و شعف با سرور و نشاط با سستى 
با سعى و جديت شروع به کار کردن با سگک بستن با سليقه 
با سليقه تهيه شده با سنبه يا ميله بريدن با سنجش زمان 
با سند مقيد شدن با سند مقيد کردن با سنگ تيز کردن 
با سنگ ساختن با سنگر يا بارو محصور شده با سنگريزه فرش کردن 
با سنگينى و رخوت حرکت کردن با سه نشانى با سوء نيت 
با سوادى با سوراخ هاى لبه اى با سورتمه حمل کردن 
با سورتمه رفتن با سوزن تزريق کردن با سوزن سوراخ کردن 
با سوگند انکار کردن با سوگند بشغلى وارد کردن با سياست 
با سياهک آلوده شده با سياهى علامت گذاشتن با سيخونک به حرکت واداشتن 
با سيليکا يا سيليس ترکيب کردن با سيم و ميله آهن تقويت کردن با سيماب يا جيوه ترکيب کردن 
با سينه دفاع کردن با شاخ زخمى کردن با شادى 
با شاقول آزمودن با شامپو يا سرشوى شستشو دادن با شانه زور دادن 
با شبکه مجهز کردن با شبنم تر کردن با شبهه و ترديد سخن گفتن 
با شتاب با شتاب انجام دادن با شتاب انجام شده 
با شتاب گرفتن با شتاب نوشتن با شتاب ياد گرفتن 
با شخصيت با شدت ادا کردن با شدت اصابت کردن 
با شرارت بى پايان با شرافت با شرشر جارى شدن 
با شست پيچاندن با شست لمس کردن يا سائيدن با شعله نامنظم سوختن 
با شعور با شفته اندودن يا ساختن با شفقت 
با شکر پوشاندن با شکر مخلوط کردن با شکوه 
با شگفتى نگاه کردن با شمشير زدن با شمشير کشتن 
با شهامت با شوق با صدا ادا کردن 
با صدا بيان کردن با صدا ترکيدن با صدا جويدن 
با صدا چيزى خوردن با صدا حرکت کردن با صدا خنديدن 
با صدا خوردن يا آشاميدن با صدا راه رفتن با صدا شکستن 
با صدا غذا خوردن با صدا گريستن با صدا نفس کشيدن 
با صداى باريک با صداى بلند با صداى بلند ادا کردن 
با صداى بلند انتشار دادن با صداى بلند حرف زدن با صداى بلند خنديدن 
با صداى بلند خواندن با صداى بلند زدن با صداى بلند صحبت کردن 
با صداى بلند ضربت زدن با صداى بلند ناله و زارى کردن با صداى بلند نطق کردن 
با صداى بلند نفس کشيدن با صداى پف حرکت دادن با صداى تلپ 
با صداى تلپ افتادن با صداى تلپ تلپ زدن ياراه رفتن با صداى تيز و زير حرف زدن 
با صداى جيغ صحبت کردن با صداى چلپ چلوپ با صداى رسا 
با صداى رعد آسا ادا کردن با صداى زير با صداى سوهان گوش را آزردن 
با صداى فش فش زدن با صداى ناقوس يا زنگ اعلام کردن با صداى نرم و عاشقانه سخن گفتن 
با صداى هيس حرکت کردن با صداى وزوز حرکت کردن با صدايى موزون خواندن 
با صرفه با صمغ پوشاندن با صورت رو به پايين 
با ضرب نوک انگشت يا ناخن با ضرب و جرح مشروب ساختن با ضربات پياپى زدن 
با ضربات تند با ضربات تند و متوالى با ضربات متوالى از ميدان به در کردن 
با ضربت بيهوش کننده اى حريف را به زمين زدن با ضربه زدن با طراوت کردن 
با طمطراق با طناب نگه داشتن با طول مضاعف 
با عايق مجزا کردن با عجز و لابه به دست آوردن با عجله انجام شده 
با عدم توافق چيزى گفتن با عصا زدن با عصبانيت رفتار کردن 
با عصبانيت سخن گفتن با عطر و روغن تدهين کردن با عظمت 
با عقل با عکس نشان دادن با علائم مخابراتى و رادار چيزى را تعقيب کردن 
با علائم مشخصه ممتاز کردن با علامت ابلاغ کردن با علامت صليب کسى را برکت دادن 
با علايم نشان دادن با علف پوشاندن با غيرت 
با فاصله واحد با فايده با فداکارى 
با فراست با فراغت خاطر با فرياد تشويق کردن 
با فرياد گفتن با فسفات يا اسيد فسفريک ترکيب کردن با فشار خارج کردن 
با فضيلت با فعاليت فکرى چيزى به وجود آوردن با فعاليت و کوشش راه باز کردن 
با فلز پوشاندن با فلور ترکيب کردن با فن فن صحبت يا گريه کردن 
با فندگى با فنر با قاشق برداشتن 
با قاعدگى با قاعده با قالب به شکل درآوردن 
با قالب متغيير با قايق الوارى رفتن يا فرستادن با قايق بارى کالا حمل کردن 
با قايق چهارگوش حمل کردن با قايق حمل کردن با قباله واگذار کردن 
با قدم آهسته رفتن با قدم پيمودن با قرار داد استخدام کردن 
با قرقره با قسم از گير چيزى خلاص شدن با قشر و پوست پوشاندن 
با قصد قبلى با قلاب ماهى گرفتن با قلاب محکم کردن 
با قلع پوشاندن با قلع و سرب پوساندن با قلع يا حلبى پوشاندن 
با قواعد هندسى درست کردن با قيد و منگنه محکم بستن با کار آيى زياد 
با کار افت صدايى با کارکرد آزاد با کارکرد انحصارى 
با کارمند مجهز کردن و شدن با کاغذ پوشاندن با کاغذ ديوارى تزيين کردن 
با کالسکه سفر ردن با کام محکم کردن با کتيبه آراستن 
با کربن ترکيب کردن با کرم گوشت خوک آلوده شدن با کشتى بخار سفر کردن 
با کشتى حرکت کردن روى هوا با بال گسترده پرواز کردن با کشتى حمل کردن با کف دست زدن 
با کف دست لمس کردن با کفايت با کفش برفى راه رفتن 
با کفش خشک با کفش خشک رفتن با کلاهک پوشاندن 
با کلر ترکيب شدن با کلنگ زدن با کله 
با کليد خاموش کردن با کليشه چاپ کردن با کمال 
با کمر بند بستن با کمرويى با کمند بستن 
با کمند دستگير کردن با کندى حرکت کردن با کنش کاو به هم پيوستن 
با کنياک مخلوط کردن با کهنه آب چيزى را کشيدن با کهنه پاک کردن 
با کهنه گرفتن با کهنه يا چيزى سائيدن يا پاک کردن با کوسن و بالش نرم مزين کردن 
با کوکائين بى حس کردن با کيش فرار دادن با گارى بردن 
با گاز خفه کردن با گام هاى آهسته و موزون حرکت کردن قدم زدن با گچ خط کشيدن 
با گچ سفيد کردن با گچ نشان گذاردن با گذشت 
با گرافيک و طرح خطى ثبت کردن با گردش نوبت با گرماى ملايم گرم کردن 
با گرمى با گستاخى با گسستگى زمانى 
با گفتار و نوشتجات بديگرى حمله کردن با گل آراستن با گل اخرى رنگ کردن 
با گل سفيد پاک کردن با گلسنگ پوشاندن با گلوله برف زدن 
با گلوله کمانه دار زدن با گوشه ى چشم با گوگرد آميختن 
با گوگرد ترکيب کردن با گوه شکافتن با گوه نگاه داشتن 
با گوه و گيره محکم کردن با گوهر آراستن با گيره نگاه داشتن 
با گيره يا عايق نگاه داشتن با گيوتين اعدام کردن با لئامت خرج کردن 
با لاستيک پوشاندن با لاستيک ساختن با لايه نرم يا بالشتک پوشاندن 
با لب لمس کردن با لثه جويدن با لحن خاصى تلفظ کردن 
با لعاب پوشاندن با لفافه پوشاندن با لنگر بستن يا نگاه داشتن 
با لوح سنگ پوشاندن با لوله تنفس زير آبى رفتن با لولو ترساندن 
با لياقت با ماشين آلات و لوازم مکانيکى مجهز کردن با ماشين تحرير از مسافات دور مطالبى تحرير کردن 
با ماشين تحرير نوشتن با ماشين خرد کردن با ماشين رفتن 
با ماهوت پاک کن پاک کردن با مبناى ثابت با متر اندازه گيرى کردن 
با محبت با مداد کشيدن با مدارا 
با مدال بزرگ زينت دادن با مراسم تحليف به کارى گماشتن با مراقب 
با مرواريد آراستن با مرواريد مزين کردن با مروت کردن 
با مزه با مس اندودن با مسافت سنج سنجيدن 
با مسرت و خوشى با مشت گرفتن با مشروب يا خوراک تجديد قوا کردن 
با مصالح ارزان ساختمان کردن با مصونيت با معيار معينى سنجيدن و طبقه بندى کردن 
با مقصود با ملاحظه با ملاقه برداشتن 
با ملاقه خالى کردن با ملاقه کشيدن با ملايمت 
با مميز ثابت با مميز شناور با مميز متغيير 
با مناسبت با مناعت با منت هاى کوشش 
با منجنيق پرت کردن با منطق محکمتر با منظره تزيين کردن 
با منقار و زبان خود را آراستن با مه پوشيدن با مهارت 
با مهارت انجام دادن با مهارت کمياب با مهر لاستيکى مهر کردن 
با موتور ديزل مجهز شدن يا کردن با موچين کندن با موزائيک آراستن 
با موزائيک زينت دادن با موزائيک فرش کردن با مولفه هاى گسسته 
با ميانگير با ميخ الصاق کردن با ميخ چوبى مسدود کردن 
با ميخ چوبى يا گوه به هم کوبيدن با ميخ طويله و زنجير بستن با ميخ کوبيدن 
با ميخ محکم کردن با ميخ نوک تيز فشار دادن با ميکرب آلوده شدن 
با ميل بيشترى با ميل خود شمار نشان گذارى کردن با ميله بستن 
با ميله نگهداشتن با ناخن و جنگال خراشيدن با ناز و عشوه حرکت کردن 
با ناله گفتن با نزاکت با نشاط 
با نشان هاى نجابت خانوادگى آراستن با نشانى چندگانه با نشانى چهار کانه 
با نشانى سه گانه با نظافت و چالاکى با نفس بريده بريده سخن گفتن 
با نفس تلفظ کردن با نفوذ با نقطه سايه زدن يا نقشى ايجاد کردن 
با نگاه رشگ آميز با نگرانى با نمودار نشان دادن 
با نمونه مشخص کردن با نمونه نشان دادن با نوار بستن 
با نوک بردارنده با نوک ثابت با نوک متحرک 
با نيتروژن ترکيب کردن با نيروى تازه با نيزه پريدن 
با نيزه خاردار ماهى گرفتن با نيزه زدن با نيزه سوراخ کردن 
با هاشور سايه انداختن با هپارين درمان کردن با هلال يا زينت گل آراستن 
با هم با هم آميختن با هم اتحاد کردن 
با هم اشتباه کردن با هم بافتن با هم بيگانه کردن 
با هم پيوستن با هم ترکيب و جمع شدن و ذره بزرگترى تشکيل دادن با هم جارى شونده 
با هم جمع شده با هم جمع کردن با هم جور آمدن 
با هم جوش خورده با هم در يک زمان و يک مکان بسط يافته با هم روئيده 
با هم رويدادن با هم زندگى کردن با هم زيستن 
با هم سنجيدن با هم عوض کردن با هم عوض کردنى 
با هم قرينه کردن با هم کار کردن با هم گذارى 
با هم متصل کردن با هم متناسب شدن با هم مخلوط کردن 
با هم نمايش دادن با هم واقع شونده با هم يکى شدن 
با همديگر با همست با هنرمندى 
با هواپيما زير رگبار مسلسل و توپ گرفتن با هوش با هيجان 
با و پايين رفتن با واژه هاى ديگرى بيان کردن با واگن حمل کردن 
با وجدان با وجود با وجود آن 
با وجود اين با وجود اين که با وجود عليرغم 
با وجود مشکلات به کار خود ادامه دادن با وراجى با ورقه راى دادن 
با وزن خواندن با وسايل غير مشروع به دست آمده با وسايل مکانيکى کار کردن 
با وفا با وقار با وقت اشتراکى 
با ولع بعليدن با يک شليک با يک نشانه 
با يک نشانى با يک نظر با يکديگر 
باء باادب بااراده 
باارزش باايمان باب 
باب آميخته باب المعده باب پرخش 
باب حرکت باب دسته اى باب دستيابى 
باب دندان باب روز باب سادک 
باب کردن باب کنترل باب محاوره اى 
باب محلى باب مکان يابى بابا 
بابا جان باباراس باباغورى 
باباقورى بابانوئل بابت 
بابک بابک فوق رقصيدن بابل 
بابلسان بابلى بابونه 
بابونه زرد بابونه معمولى يا معطر بابى 
بابى احترامى صحبت کردن با بابى پروايى بابى نظمى 
باترپن باترى باتلاق 
باتلاق نمکزار باتلاق وار باتلاقها 
باتلاقى باتوليت باتوم 
باتوم پاسبان باتون باتون ياچوب قانون 
باتيست باج باج راه 
باج سبيل باج سبيل خور باج سبيل ستانى 
باج گير باج گيرى باج لنگرگاه 
باجدارى باجراه باجگير 
باجناق باجه باجه بليط فروشى 
باحيا باخت باخت ناپذير 
باختر باختر باد باختر غربى 
باخترى باختن باد 
باد آهسته و ملايم باد آور باد آورده 
باد افشان ساختن باد افشان کردن باد بزن 
باد بى سابقه و شديد باد بيضه باد تند شرقى 
باد تند و شديد باد جنوب شرقى باد جنوب غربى 
باد جنوبى باد خالى کردن باد خشک زمستانى سواحل غربى آفريقا 
باد خشک و گرم دامنه کوه باد خور باد خور گذاردن براى 
باد خوردگى باد خورده باد خورده کردن 
باد خيز باد دادن باد دار 
باد در استين انداخته باد در خيشوم انداز باد در سر 
باد رو به رو باد زدگى يا زنگ زدگى باد زدن 
باد زننده باد سام باد سرخ 
باد سرد شمالى باد سرد و خشک باد سريع 
باد شديد توام با برف باد شکم باد شکن 
باد شمال باد شمال خاورى باد شمال غربى 
باد شمال يا شمال شرقى باد شمالى باد صبا 
باد غربى باد غرور باد غرور داشتن 
باد فتق داشتن باد کرد باد کردگى 
باد کردن باد کرده باد کرده و گرد و محدب 
باد کننده باد گرم و گردباد مانند باد مانند 
باد مبارک باد مخالف باد مغرب 
باد مفاصل باد ملايم باد مهيب و سهمگين 
باد موسمى باد ناگهانى باد و باران 
باد و گاز معده را خالى کردن باد وز باد ول کردن 
بادام بادام زمينى بادام سوخته 
بادامک بادامکى بادامه 
بادامى بادبادک بادبادک کاغذ هوايى 
بادبان بادبان آراستن بادبان اصلى کشتى 
بادبان بالاى شراع صدر بادبان برافراشتن بادبان بند 
بادبان پايين بادبان جلو کشتى بادبان جمع کن 
بادبان چهارگوشى که به طور اريب به زورق يا قايق آويخته شود بادبان را جمع کردن بادبان سه گوش 
بادبان سه گوش جلو کشتى بادبان سه گوش قايق هاى تفريحى بادبان سه گوش کوچک 
بادبان سه گوش يا مربع شکل سبک بادبان عمده دکل جلو کشتى بادبان فوقانى کشتى 
بادبان کش بادبان کوچک بادبان گستردن 
بادبان نصب شده بر روى ديرک بادبانى بادبزن 
بادبزن هواکش بادبزنى بادپا 
بادپناه بادخور بادخور کردن 
بادخوردگى بادخيز باددار 
بادرنجبويه بادزدگى بادزده 
بادزن بادسرى بادسنج 
بادسنجى بادشکن بادقپک 
بادکش بادکش کردن بادکل 
بادکل مجهز کردن بادکنان بادکنک 
بادکنکى بادگل بادگل و بادبان آراستن 
بادگير بادگيرى بادنجان 
بادنجان دور قاب چين بادنگار بادنما 
باده باده انگور مشک باده اى 
باده پرست باده پرستى باده دوست 
باده فروش باده فروشى باده گسار 
باده گسار و عياش باده گسارى باده نوش 
باده نوشى به سلامتى کسى بادها بادوزان 
بادوزان در عقب هواپيما بادى بادى که با سرعت ساعتى 39 تا 46 ميل بوزد 
باديان باديان رومى باديه 
باديه نشين باذوق بار 
بار آغوش بار آوردن بار آوردن بچه 
بار از دوش برداشتن بار از دوش کسى برداشتن بار اضافى 
بار الکتريکى بار بردن بار بند 
بار بندى بار خالى کردن بار دادن 
بار دار بار رانش بار زدن 
بار سفر بار سفر بستن بار سنگين 
بار سنگين مصائب و سختيها بار سنگين نهادن بر بار شده 
بار عام دادن بار قله اى بار کردن 
بار کردن آغازى برنامه بار کشتى بار کشى 
بار کشى با کاميون بار کشى سريع بار کننده 
بار کننده پيوندى بار کننده کارت بار گران 
بار گرفتن بار گيرى شدن بار مسئوليت 
بار مشروب فروشى بار نامه بار و بنه ى مسافر 
بار يا پياله فروشى باران باران توام با توفان 
باران خيزى باران راديواکتيو باران ريز 
باران زا باران سنج باران سنجى 
باران شديد بارانداز باراندازى 
بارانى بارانى يا روپوش باربر 
باربر فرودگاه باربر لنگرگاه بندر باربرى 
باربرى با گارى باربرى کردن باربرى هوايى 
باربيتوريک بارپيچ بارخانه 
بارداد باردار باردار شدن 
باردار کردن باردارى بارز 
بارزش بارزش شش پنس بارزش يک پنى 
بارش بارش متوالى بارشو 
بارفيکس بارفيکس متحرک بارق 
بارقه بارقه خواندن بارقه دار 
بارک بارک الله بارکاس 
بارکش بارکش کوتاه بارکش کوچک موتورى 
بارکنش بارکنش و اجرا بارکنش ورودى 
بارگاه بارگير بارگيرى 
بارگيرى شده بارگيرى کردن بارگيرى و باراندازى کردن 
بارنامه بارندگى بارندگى زياد 
باره باره دندان بارها 
بارهاى بارهنگ بارهنگ نيزه اى 
بارو باروت باروت بيدود 
باروت پنبه باروتى بارور 
بارور بودن بارور ساختن بارور شدن 
بارور شونده به وسيله پيازيا جوانه زنى و امثال آن بارور کردن بارورى 
بارولت بارولت قمار کردن بارون 
بارونت بارونها بارونى 
بارى بارى بهر جهت بارى نيم خودکار 
باريدن باريدن ناگهانى باريک 
باريک اندام باريک بريدن باريک بين 
باريک بينى باريک راه باريک ساختن 
باريک شدگى باريک شدن باريک شونده 
باريک کردن باريک کننده باريکه 
باريکه آب باريکه باريکه باريکه باريکه شدن 
باريکه باريکه کردن باريکه چوب باريکه دادن به 
باريکه زمين باريکه زمين حد فاصل بين نيروى متخاصم و نيروى خودى باريکه سيب زمينى سرخ کرده 
باريکه گوشت کبابى باريکى باريم 
باريوم باز باز آراستن 
باز آرايش باز آغازى باز آغازيدن 
باز آموختن باز آموزش باز افزايش 
باز انجام باز انجامى باز ايستادن 
باز بين نوار باز بينى باز پخش کردن 
باز پر کردن باز پرداخت باز پرداخت کردن 
باز پرداختن باز پژواک باز پيچى 
باز پيچيدن باز پيوست باز تاب 
باز جان بخشى باز جان بخشيدن باز جو 
باز جوانى باز جويى باز جويى کردن 
باز چيدن باز چينى باز خريد 
باز خريد نشدنى باز خريدگر باز خريدن 
باز خريدنى باز خواست باز خواندن 
باز خورد باز دادن باز داشتن 
باز داشتن و نهى کردن باز در آشاميدن باز راندن 
باز رخداد باز رخدادگر باز رخدادن 
باز زاد باز زادن باز زايى تپش 
باز زنده ساختن باز شدن باز شناختن 
باز شناختنى باز عمل آوردن باز فشردن 
باز کبود ماده باز کردن باز کردن از پيچ 
باز کردن پيچ باز کردن گره باز کردن وريد 
باز کردن يا شدن باز کردن يا مطرح نمودن باز کن 
باز کننده باز کننده جابجاساز باز کننده خود راه انداز 
باز کوچک آسيايى باز کوفتن باز گذشتى 
باز گردانى باز گرفتن باز گشت 
باز گشت کننده باز گفتن باز گو 
باز گو کردن باز گوپذير باز گويى 
باز نشاندن باز نشانش به صفر باز نشدنى 
باز نشسته باز نو ساختن باز نو سازنده 
باز نوساخت باز نوشتن باز نويسى 
باز نيافتنى باز نيرو بخشيدن باز هم 
باز همگذاردن باز و بسته شدن باز يافت 
باز يافتن باز يافتنى بازار 
بازار بزرگ بازار سهام بازار سياه 
بازار شکن بازار فروش بازار گاه 
بازار گرمى و چانه زنى در معاملات بازار مال فروشان بازار مخصوص فروش اشياء ارزان قيمت يا دست دوم 
بازار مکاره بازار يابى بازارگاه 
بازارها بازارى بازالت 
بازان بازبياب بازبين 
بازبين کارت بازبين گر بازبينى 
بازبينى کردن بازبينى کننده بازپخش 
بازپرداخت بازپرس بازپرس بخش قضايى 
بازپرسازى بازپرسى بازپرسى از شهود بعد از بازجويى متهم 
بازپرسى قانونى بازپرسى کردن بازپسين 
بازتاب بازتاب اشعه بازتاب پذيرى 
بازتاب دادن يا يافتن بازتاب زمينه اى بازتاب سنج 
بازتاب شناسى بازتاب کردن بازتابنده 
بازتابنده انعکاسى بازتابى بازتابى انعکاسى 
بازتابيدن بازتابيده بازجو 
بازجويى بازجويى کردن بازجويى کننده 
بازخانه بازخوانى بازخوانى مخرب 
بازخورد بازخورد اطلاعاتى بازخورد پيام 
بازخورد مثبت بازخورد منفى بازخيز 
بازخيزگر بازدار بازدارنده 
بازدارى بازداشت بازداشتگاه 
بازداشتگاه افسران و درجه داران زمان جنگ در آلمان بازداشتگاه بدهکاران و جنايتکاران بازداشتگاه بردگان 
بازداشتگاه زندانيان سياسى يا اسراى جنگى بازداشتگاه موقت بازداشتگاه يا زندان مجرمين 
بازداشتن بازداشتن از بازداشتنى 
بازداشتنى بودن بازدانه بازدم 
بازده بازدهى بازديد 
بازديد کردن بازديد مختصر و کوتاهى کردن بازديد مقدماتى 
بازديدى بازرس بازرس آراء 
بازرس خط آهن بازرس دانشجويان بازرس ريل گذارى راه آهن 
بازرس فروشگاه بزرگ خرده فروشى بازرس کشتى بازرس کل 
بازرس مخصوص بازرس مطبوعات و نمايشها بازرسان 
بازرسى بازرسى کردن بازرسى کلى 
بازرسى کننده بازرگان بازرگانى 
باززا باززائيدن باززاد 
باززايى باززايى علائم بازساخت 
بازساختن بازسازى بازسازى کردن 
بازستادن بازستانى بازستانى منابع 
بازشدن بازشناخت بازشناختن 
بازشناختى بازشناختى توسط ماشين بازشناس 
بازشناسى بازشنستگى بازشنيدن 
بازشو بازگرداندن بازگردانى 
بازگردنده بازگرفتن بازگشت 
بازگشت از گمراهى بازگشت به بازگشت به صفر 
بازگشت دادن بازگشت شود به کن بازگشت کردن به 
بازگشت کننده بازگشت نورد بازگشتن 
بازگشتن و به حال اول رسيدن بازگشتنى بازگشته 
بازگشتى بازگشتى بودن بازگو 
بازگو کردن بازگو کننده بازگو گر 
بازگو نمودن درس حفظى بازگوگر بازگوى 
بازگوى خبر بازگوى داستان بازگير 
بازگيرى بازماندگى بازماندن 
بازمانده بازمانده کردن بازنده 
بازنشاندن بازنشانى بازنشستگى 
بازنشسته بازنشسته دانستن ياشدن بازنشسته کردن يا شدن 
بازنمود بازنمود کردن بازنو 
بازنو کردن بازنواخت بازنواختن 
بازنوکنى بازو بازو بسته شونده 
بازوبند بازوپايان بازوچه 
بازوچه اى بازودار بازودسته 
بازوکا بازوى بازوى در 
بازوى دروازه بازوى دستيابى بازويى 
بازويى کليسا بازى بازى اکرودوکر 
بازى الک دولک بازى با دست به طرف بالا بازى با لغات 
بازى بد و از روى ناشيگرى بازى بسکتبال بازى بولينگ 
بازى بولينگ با 9 ميله چوبى بازى بولينگ ده ميله اى بازى بولينگ روى چمن با توپ هاى چوبى 
بازى بى قاعده بازى بيخ ديوارى بازى بيسبال 
بازى بيليارد بازى پرتاب حلقه بازى پوکر 
بازى پينگ پنگ بازى تخته نرد بازى تخته نرد قديمى 
بازى تنيس اسپانيولى بازى تنيس روى چمن بازى جفتک چارکش 
بازى چشم بندى بازى چکرز بازى چوگان يا گلف 
بازى خرکى و پر سر و صدا کردن بازى خشن و خرکى بازى دوست 
بازى سه نفرى بازى شافل بورد بازى شبيه بيليارد 
بازى طبيعت بازى غايب شدنک يا غايب موشک بازى فوتبال 
بازى فوتبال آبى بازى کردن بازى کن بيسبال که در وسط ميدان بازى مى کند 
بازى کن رديف جلو بازى کننده سهم کسى در نمايش بازى گلف چهار نفرى 
بازى لى لى بازى ميخ و حلقه بازى نرد 
بازى هاکى که با توپ چوبى بازى شود بازى هاى خرکى و پر سر و صدا بين ساکنان يک اتاق بازى واژه پردازى 
بازى واليبال بازى ورق بازى ورق رامى 
بازى يک نفره بازيابى بازيابى اطلاعات 
بازيابى داده ها بازيابى کاذب بازيافت 
بازيافت نکردنى بازيافتن بازيافتنى 
بازيچه بازيچه اى که از جناق مرغ درست مى کنند بازيچه قرار دادن 
بازيچه کوچک بازيکن بازيکن خط جلو 
بازيکن خط حمله بازيکن سابقه دار بازيکن ميانه 
بازيکن ميدان فوتبال و غيره بازيکن ورزشى بازيکنان 
بازيکنى بازيکنى که توپ را مى زند بازيگر 
بازيگر تراژدى بازيگر خانه بازيگر زن 
بازيگر شيرين کار بازيگر عمده بازيگر نقابدار ايام نوئل 
بازيگر نمايش صامت بازيگران بازيگران داستان 
بازيگران نمايشنامه بازيگرى بازيگوش 
باس باستان باستان جو 
باستان شناس باستان شناسى باستان شناسى زمين 
باستانى باستيون باسرور 
باسطه باسمه باسمه چوبى 
باسمه زنى باسمه کار چوب باسمه کارى با چوب 
باسنج باسنج نواختن باسنجاق 
باسنجاق آراستن باسنجاق سينه مزين کردن باسنجاق محکم کردن 
باسواد باسيل باسيل هاى زنجيرى و پيوسته 
باش باشد باشدت 
باشدت بيرون انداختن باشدت تمام باشدت حرکت يا عمل کردن 
باشدت زدن باشدت کم باشرف 
باشرف بودن رک و راست باشکوه باشکوه و جلال 
باشکيب باشگاه باشگاه سربازان 
باشگاه سوار کاران باشگاه گلف بازان باشگاه هنديها 
باشگاه ورزشى باشگاه ورزشى و تفريحى باشگاهها 
باشلق باشلق دار باشلق مانند 
باشلق يا کلاه شنل باشلق يا کلاه مخصوص کشيشان باشلى 
باشليه باشند باشوره 
باشوره پوشاندن باشى باصدف 
باصرار باصرار وادار کردن باصرفه 
باصرفه جويى يا دقت به کار بردن باصره باصره اى 
باصطلاح باصفا باصورت 
باصورت برافروخته از غضب و خشم باصول باض 
باض ميوه باضافه باضربت 
باضربت بزمين کوبيدن باطاس باطراوت 
باطراوت چون بهار باطرح باطرح سفارشى 
باطرى باطرى آفتابى باطرى خشک 
باطعنه باطعنه استهزاء کردن باطل 
باطل ساختن باطل سازى باطل شدن 
باطل کردن باطل کننده باطل نشدنى 
باطل و بى اثر باطلاع باطلاع عمومى رساندن 
باطلاق باطلاقى باطلق 
باطلق ساختن باطله باطن 
باطن بينى باطناب باطناب بدنبال کشيدن 
باطناب بستن باطناب در زير کشتى کشيدن باطنى 
باطنى ساختن باطوم باطوم ياچوب قانون پاسبان 
باعث باعث ارتعاش باعث انجام کارى شدن 
باعث انعقاد خون شدن باعث تاخير شدن باعث تجزيه گويچه سرخ خون شدن 
باعث تحريک و عصبانيت شدن باعث چرخش شدن باعث شدن 
باعث وقفه در تکلم شدن باعجله باعجله پيش رفتن 
باعجله ترک کردن باعجله رفتن باعجله کارى را انجام دادن 
باعرف باعرف و عادت و سنت وفق دادن باعزم 
باعصاى باعصاى خيزران تنبيه کردن باعظمت 
باعقب باعقب کشتى تصادم کردن باعلى 
باعلى درجه باغ باغ تفرجگاه 
باغ چايکارى باغ سيب هاى طلايى باغ عدن 
باغ کودک باغ مخصوص سبزيکارى باغ ملى 
باغ ميوه باغ وحش باغبان 
باغبان تاکستان باغبان درختان مو باغبانى 
باغبانى علمى باغبانى کردن باغچه 
باغچه اى که با سنگ تزيين شده باغچه گل سرخ باغچه گلکارى 
باغدار باغراه باغضب 
باغضب حرف زدن باغى باف 
بافت بافت آوندى بافت اصلى 
بافت بردارى بافت بنيادى بافت پوششى شدن 
بافت تورى سيمى بافت چربى بافت چوب پنبه اى 
بافت چوب پنبه درخت بلوط بافت چوبى بافت خانگى 
بافت خوارى بافت زنبورى بافت ساده 
بافت ساز بافت سازى بافت سخت سلولى 
بافت سلولى بافت شناسى بافت کلانشيم 
بافت لانه زنبورى بافت ليفى بافت مردگى 
بافت ميهنى بافت نگاهدارنده اعصاب بافت نمدى 
بافت هادى بافت هاى نرم و شل بافت همبند جاى زخم 
بافت همبند و مشبک بافت يا نسج بافتاب 
بافتن بافتن گيسو بافتن و از کار در آوردن 
بافتنى بافته بافته شده 
بافتها بافتى بافراط 
بافکر بافکر باز و درست بافلز 
بافلز کار کردن بافنده بافنده صندلى حصيرى 
بافه بافه ردن بافهم 
بافوت بافوت خاموش کردن بافى 
باقاشق باقاشق غذا دادن باقاعده 
باقانون باقدم باقدم تند رفتن 
باقرقره باقرقره اى که پرهاى چين چين دارد باقرقره سياه 
باقرقره سياه ماده باقرقره سياه نر باقرقره شن زار 
باقطب باقطب نماتعيين باقلا 
باقلائيان باقلائيان و لوبيائيان باقلايى 
باقلم باقلم مو رنگ کردن باقليا 
باقند باقه باقوت 
باقوت تلفظ شده باقوت تلفظ کردن باقوه 
باقوه مکانيکى شکستن باقى باقى بودن 
باقى دار باقى کار باقى گذاردن 
باقى ماندن باقى مانده باقى نگهداشتن 
باقيد باقيد و بند بسته شده باقيماندن 
باقيمانده باقيمانده غذا باک 
باک داشتن باکارا باکانه 
باکترى باکترى اوره باکترى خوار 
باکترى خوارى باکترى شناسى باکترى کش 
باکترى هاى ميله اى شکل که توليد هاگ مى کنند باکتريها باکره 
باکره مانده باکوس باکى 
بال بال بال بال بال زدن 
بال بال زننده بال جلو بال جناح 
بال دادن بال زدن به طرف پايين بال زنى دسته جمعى 
بال کوچک بال مانند بال ماهى 
بال و پر زدن مرغ به هم زدن بال و پر زن بال و پر زنى 
بالا بالا آمدن بالا آوردن 
بالا آوردن بازو تا بالاى شانه بالا انداختن بالا انداختن شانه 
بالا بر بالا بردن بالا بردن قيمت 
بالا بردن يا پايين آوردن بالا بردن يا ترقى دادن بالا برده 
بالا برنده بالا برنده فشار خون بالا پريدن و قوز کردن 
بالا پوش بالا جستن بالا رتبه 
بالا رفتگى بالا رفتن بالا رفتنى 
بالا رونده بالا زدگى بالا زدن 
بالا فشردنى بالا قرار گرفتن بالا قرار گرفتنى 
بالا کشيدن بالا گذر بالا گفته 
بالا و پايين بالا و پايين انداختن بالا و پايين پريدن 
بالا و پايين رفتن بالابر بالابرى 
بالابرى مقام خود بالاپوش بالاپوش بچگانه 
بالاپوش راهبان بالاتر بالاتر از اين 
بالاتر بودن بالاتر زدن بالاترين 
بالاترين بادبان بالاترين درجه بالاترين شکوب دکل کشتى 
بالاترين قسمت بالاترين قسمت آگهى سينما بالاترين مقام 
بالاترين موفقيت بالاترين نقطه بالاترين نقطه آسمان 
بالاتنه بالاتنه کوتاه دکمه دار نظامى بالاخانه 
بالاخره بالارتبه بالارو 
بالارود بالاروى بالازنى 
بالاست بالاسرى بالاسو 
بالاک بالاک جلا دادن بالاگيرى 
بالالايکا بالالايکا يک نوع آلت موسيقى شبيه گيتار بالان 
بالانس بالانويس بالاى 
بالاى بلندى بالاى تپه بالاى رودخانه 
بالاى سر بالاى شکم بالاى شهر 
بالاى محلى نوشتن بالاى منبر رفتن بالاى هر چيزى 
بالايه بالايه اى از رنگ کدر کردن بالايه پر کردن 
بالايى بالباس بالباس تمام رسمى 
بالبداهه بالبداهه حرف زدن بالبداهه ساختن 
بالبداهه گفتن بالبداهه گفتن و يا ساختن بالبداهه گويى 
بالت بالت يا نمايش بين پرده هاى نمايش بالتيک 
بالجن بالچه بالدار 
بالدار کردن بالذات بالرد 
بالسشتک بالسشتک زخم بندى بالش 
بالش زير زانويى بالش وار قرار گرفتن بالشتک 
بالشتک ساقه گياه بالشتک يا کيسه کوچکى که در آن عطر خوشبو مى ريزند و در لباس مى گذارند بالشتکى 
بالشى بالعکس بالعکس کردن 
بالغ بالغ بر بالغ شدن 
بالغ شدن بر بالغ و رشيد بالغات 
بالغات بيان کردن بالغو بالفعل 
بالقوه بالکن بالکن جايگاه مخصوص 
بالکنت بالکنت حرف زدن بالکنت گفتن 
بالماسکه بالمناصفه بالن 
بالن يا نهنگ دندان دار بالن يا نهنگ سواحل اقيانوس اطلس بالنتيجه 
باله باله جلو باله دار 
باله دم ماهى باله شنا باله فرعى ماهى 
باله موازنه در هواپيماى دوباله بالهجه بالهجه مخصوصى صحبت کردن 
بالون بالون اکتشافى بالى 
باليت باليت و لعل باليدن 
بالين بالينى بام 
بام خانه بام غلتان باماده 
باماده رنگى رنگ کردن باماشين باماشين تحرير نوشتن 
باماله باماله پاک کردن بامان 
بامان حق بامانت بامانت سپردن 
بامبول بامبول زدن بامبول زن 
بامتن بامته بامته تونل زدن 
بامته سوراخ کردن بامثال بامثال روشن ساختن 
بامثال فهمانيدن بامثال و نمونه نشان دادن بامحبت 
بامداد بامدادى بامرد 
بامروت بامرى بامزه 
بامشت بامشت حمله کردن بامشت زدن 
بامشت گرفتن بامشمع بامشمع پوشاندن 
بامگس بامگس کش زدن بامور 
بامورد باميا باميخ 
باميخ پرچ به هم متصل کردن باميخ پرچ محکم کردن باميخ کوبيدن 
باميد باميد ديدار باميل 
باميل سرکج بافتن باميه باميه شامى 
بان باناله باناله سخن گفتن 
بانام بانام مستعار بانتو 
بانجو باند باند براى دست 
باند بسامد باند جانبى باند فرودگاه 
باند نگهبان باند يا بانداژ بانداژ 
باندرول باندى بانرمى 
بانرمى و ملايمت بفروش رساندن بانشاط بانطرف 
بانظر بانظر مساعد مورد بحث قرار دادن بانعش 
بانعش کش بردن بانعل بانعل يالگد اسب مجروح شدن 
بانفس بانفوذ بانقاب 
بانقره بانقره اندودن بانقطه 
بانک بانک استان بانک پس انداز 
بانک جمع آورى خون بانک داده ها بانک دار 
بانک دولتى بانکدار بانکدارى 
بانکدارى کردن بانکها بانکى 
بانکى که امانات و سپرده ها را نيز نگه مى دارد بانگ بانگ بازرگانى 
بانگ خدا حافظى بانگ خروس بانگ زدن 
بانگو بانمکى بانو 
بانو منش بانوا بانوار 
بانوار بستن بانوار يا قيطان بستن بانوان 
بانوج بانور بانور چراغ کار کردن 
بانوک بانوک پا بانوک پا راه رفتن 
بانوک سوراخ کردن بانووار بانوى 
بانوى ارجمند بانوى اشرافى بانوى بارون 
بانوى حاکم قلعه بانوى خانه بانوى دوک 
بانوى صاحبخانه بانوى عضو کنگره آمريکا بانوى فروشنده 
بانوى کشيش بخش بانوى محترمه بانوى محترمه ملازم عروس 
بانوى معرفى کننده ناطق سر ميز غذا بانوى من بانوى و يک نت 
بانويى بانويى که در نمايشات نقش فضول باشى و دسيسه کار را بازى مى کند بانى 
بانى چيزى شدن بانى خير بانى شدن 
باهاما باهمى باهنر 
باهنگ باهنگ در آوردن باهنگ صدا 
باهنگ موزون درآوردن باهو باهواى 
باهوش باواز باواگن 
باواگن برقى حمل کردن باواگن رفتن باوجد 
باودام باور باور کردن 
باور کردنى باور کردنى و معقول بودن باور کننده 
باور نداشتن باور نکردن باور نکردنى 
باورى باوضع باوضع نا مرغوب 
باوفا باوقار باوقار ساختگى 
باوه باى بايا 
بايد بايد و شايد باير 
باير گذاشته بايرى بايست 
بايستگى بايستن بايسته 
بايسته کردن بايستى بايش 
بايشان بايع بايکال 
بايکوت بايگان بايگانى 
بايگانى راکد بايگانى شدنى بايگانى کردن 
باينده ببازى ببازى گرفتن 
ببر ببر صفت ببر ماده 
ببرد ببزار ببطالت 
ببندر ببندر آوردن ببين 
بپا بپا يا مراقب دوشيزه بپوست 
بپوست چسبيده بپوش بت 
بت پرست بت چينى بت ساختن 
بت سازى بت شکن بت شکنى 
بت هاى خانگى بت يا تصوير بتا 
بتاخت بتاخت رفتن بتاخير 
بتاخير افتادن بتاخير انداختن بتاخير انداختنى 
بتاديه بتاريخ بتاريخ ماقبل نوشتن 
بتازگى بتحقيق بتدريج 
بتدريج با رنگ ديگر آميختن بتدريج تغيير يافتن بتدريج محو و ناپديد شدن 
بتدريج و به طور غير محسوس تغيير رنگ دادن بترتيب بترتيب تاريخى 
بترتيب خريد وارد دفتر و ثبت کردن بترتيب ستونى بترتيب عکس ورود 
بترتيب مخصوص خود بترتيب ورود بترتيب وقوع 
بتساوى بتصرف بتصرف آوردن 
بتصويب بتصويب رساندن بتعويق 
بتعويق انداختن بتفصيل بتفصيل بيان کردن 
بتفصيل شرح دادن بتفصيل گفتن بتقليد 
بتکده بتلخى بتن 
بتناسب بتناوب بتناوب کار کردن 
بتندى بتندى افتادن يازدن بته 
بته ابوحدار بته شاهدانه بتواتر 
بتواتر رساندن بتوان بتوان دوم بردن 
بتوان رساندن بتواند بتوبه 
بتوسط بتون بتون آرمه 
بتون مسلح بتونقيه بتونه 
بتونه سربى بتونه کار بتونه کار شيشه 
بتونه کارى بتونه کارى کردن بتونه کردن 
بتونه گيرى کردن بتونه نقاشى بتونه يا آسترى رنگ 
بثورات بثورات چرکى پوست بثورات فلسى پوست سر 
بجا بجا آوردن بجاده 
بجانب بجانب فضا بجايى 
بجايى نرسيدن بجث بجث در امور اخلاقى 
بجز بجز اين که بجسمى 
بجسمى که به وسيله جريان برق فاسد يا تحليلى مى گردد بجعبه بجنايت 
بجنگل بجنوب بجنون 
بجوشانند بچپ بچرخان 
بچرخد بچگانه بچگى 
بچه بچه آور بچه آوردن 
بچه آورى بچه اردک بچه انداختن 
بچه انداز بچه اندازى بچه اى که پدر و مادرش با هم ازدواج نکرده اند 
بچه اى که پريان به جاى بچه اى که دزديده اند مى گذارند بچه اى که پريان به جاى بچه حقيقى بگذارند بچه اى که مورد مواظبت قرار مى گيرد 
بچه باز بچه بازى بچه بد اخلاق و لوس 
بچه بد ذات بچه بد ذات و شيطان بچه بد ذات يا شيطان 
بچه بدذات بچه بى ريش بچه بى صاحب 
بچه پر رو بچه پرندگان بچه پستانداران گوشتخوار 
بچه تاتى کن بچه تازيانه خور به جاى شاهزاده در مدرسه بچه تر 
بچه تعميدى بچه ته تغارى بچه جانوران 
بچه حلزون بچه حيوان بچه خوشگل 
بچه خوک بچه خوک پروارى بچه دارى در روز 
بچه دارى کردن بچه دان بچه دان رحم 
بچه دزد بچه دزدى کردن بچه زا 
بچه زائيدن بچه زايى بچه سر راهى 
بچه سرراهى بچه سقا بچه سگ ماهى 
بچه سياه پوست بچه شرير و شيطان بچه شير 
بچه شير خوار بچه شيطان بچه شيطان و موذى 
بچه عزيز دردانه بچه قشنگ بچه قو 
بچه قورباغه بچه کش بچه کمتر از هفت سال 
بچه کوچک بچه کوچه بچه کوچه گرد 
بچه کوچولو بچه گانه بچه گذار 
بچه گربه بچه گرگ بچه گيج و بى هوش 
بچه مارماهى بچه مگس بچه نازپرورده 
بچه ناقص الخلقه بچه نگهدار بچه ها 
بچه هر نوع حيوان گوشتخوار بچه وزغ بچه ولگرد 
بچه ى خرگوش يکساله بچهار بحار 
بحالت بحالت آماده باش درآمدن يا درآوردن بحالت انقباض دائم در آوردن 
بحالت تعليق درآوردن بحالت صف درآوردن بحالت صلح درآوردن 
بحالت طبيعى بحالت عمودى بحالت مالت درآوردن 
بحالت موازنه درآوردن بحباله بحباله نکاح در آوردن 
بحبوحه بحبوحه مصرف بحث 
بحث اکتشافى بحث جزيى بحث علمى عصب شناسى 
بحث کردن بحث ناپذيرى بحث هاى قديمى را دوباره به صورت جديدى مطرح کردن 
بحث هسته اتمى بحث و اقبال بحث و جدل 
بحث و جدل کردن بحث و جدلى بحثى 
بحد بحد اشباع رسيده بحد اعلى رساندن 
بحد اعلى رسيدن بحد افراط بحد افراط رساندن 
بحد افراط مشروب نوشيدن بحد اکثر ارتفاع رسيدن بحد بلوغ يا رشد رساندن 
بحد پرستش دوست داشتن بحد زياد بحر 
بحر العلوم بحر پيما بحر خزر 
بحرام بحرامى بحران 
بحران اقتصادى بحرانى بحرى 
بحرين بحريه بحق 
بحق دانستن بحقايق بحقوق 
بحقيقت بحمله بحنبان 
بحياط بخار بخار آب 
بخار آفتاب بخار آلود بخار از دهان خارج کردن 
بخار بد بو بخار پس دادن بخار دادن 
بخار دهان بخار سازى بخار شدن 
بخار شدنى بخار شونده بخار کردن 
بخار مانند بخار مهلک و متعفنى که از زمين بلند مى شود بخار يادمه مسموم کننده 
بخار ياگاز معده بخارا بخارات 
بخارپز بخارج بخارج برگرداندن دست 
بخارج پخش کننده بخارج پرتاب کردن بخارج تراوش کننده 
بخارج ريختن بخاردار بخارزا 
بخارساز بخارسنج بخارشو 
بخارهاى بخاروار بخارى 
بخارى اختراعى فرانکلين بخارى پنجره اى بخارى تو ديوارى 
بخارى مخصوص گرم کردن فضاى آزاد بخاطر بخاطر آوردن 
بخاطر چه بخاطر خطور کردن بخاطر داشتن 
بخاطر سپارى بخاطر سپردن بخالق 
بخانه بخانه برگشتن بخانه جديد رفتن 
بخانه دستبرد زدن بخت بخت آزمايى 
بخت آزمايى کردن بخت بد بخت برگشته 
بختانه بختک بختى 
بختيار بخد بخد بازنشستگى رسيده 
بخدمت بخدمت خاتمه دادن بخرج 
بخرد بخرند بخش 
بخش آخر بخش آخر کتاب يا مقاله بخش آخر هر چيز 
بخش اوليه يک طبقه بخش بخش بخش به تناسب 
بخش پذير بخش پهن و گردى که به چيزى آويخته يا پيش آمده باشد بخش تحتانى 
بخش جانبى بخش چهار گانه بخش خارجى ياخته 
بخش خصوصى بخش داده ها بخش دولتى 
بخش سوم داستان هاى باستانى که اوج مطلب در آن بود بخش سوم غزل يا قصيده بخش صد خانوارى 
بخش ضعيف و نهايى بعضى از حرف هاى صدادار بخش عمده بخش عمومى 
بخش فرعى بخش فرعى از نوع مستقل جانور يا گياه که افراد آن با هم اختلاط و امتزاج نموده و بخش واحد فرعى تشکيل مى دهند بخش فرعى منطقه 
بخش فعال کروماتين بخش قسمت بخش کردن 
بخش کردن مجدد بخش کمتر بخش گفتار 
بخش ناپذير بخش هاى کسرى اقلام تصاعدى يک جدول بخش يا تقسيم بزرگ 
بخش يا ناحيه قلمرو کشيش کليسا بخشايش بخشايشگر 
بخشايندگى بخشاينده بخشد 
بخشدار بخشدارى بخشش 
بخشش پذير بخشکى بخشگر 
بخشنامه بخشنامه صادر کردن بخشنامه کردن 
بخشندگى بخشنده بخشنده دون 
بخشنودى بخشودگى بخشوده 
بخشوده از حقوق گمرکى بخشوده از ماليات بخشى 
بخشى از تماشاخانه که پشت سر نوازندگان است بخشى از جامعه و بوم که تشکيل يک واحد فاعله در طبيعت بدهد بخشى از رده بندى موجودات که روابط طبيعى آنها را به وسيله مطالعه خصوصيات سلولى موجودات مورد مطالعه قرار مى دهد 
بخشى از روان شناسى که از راه تعقل و تفکر وضع روحى فرد را مورد مطالعه قرار مى دهد بخشى از زيست شناسى که در باره موجودات آب شيرين بحث مى کند بخشى از عضله يا مغز 
بخشى از علم فيزيک که در باره پديده هاى قوه جاذبه و دافعه بارهاى الکتريکى گفتگو مى نمايد بخشى از علوم الهى که مذاهب مختلفه را جزيى از يک حقيقت کل مى داند بخشى از غذا 
بخشى که به دست رسدبانى سپرده شده باشد بخشى که شامل مواد مختلف و بدون دسته بندى باشد بخشياب 
بخشياب مشترک بخشيد بخشيدگى 
بخشيدن بخشيدن به بخشيدنى 
بخشيزه بخشيزه پذير بخشيزه کردن 
بخشيزه گر بخص بخصوص 
بخصوصى بخط بخط قرمز نوشتن يا چاپ کردن 
بخط کردن بخط مستقيم بخطاى 
بخطاى خود اعتراف کردن بخل بخل ورزيدن 
بخو بخو زننده بخواب 
بخواب رفتن بخواب زمستانى رفتن بخواند 
بخوانند بخواهد بخوبى 
بخودپيچى بخودش بخودى 
بخودى خود بخودى خود افشانده شدن بخودى خود ترقى کننده 
بخودى خود ميزان شونده بخور بخور خوشبو 
بخور دادن بخور دادن به بخور سوز 
بخور معطر بخورد بخوردان 
بخوردن بخورسوز بخوزدن 
بخوشى بخولق بخولق چهارپايان 
بخيل بخيلانه بخيلانه دادن 
بخيه بخيه اى بخيه جراحى 
بخيه دوزى بچپ و راست بخيه زدن بخيه زننده 
بخيه زنى بخيه زينتى بخيه نامريى 
بد بد آب و هوا بد آفريدن 
بد آمد بد آمدن بد آهنگ 
بد آهنگى بد اخلاق بد اخلاقى 
بد اخم بد اخمى کردن بد اداره کردن 
بد استعمال کردن بد استقبال کردن بد اصل 
بد انجام دادن بد انديش بد بازى کردن 
بد بازيکن بد بخت بد بختانه 
بد برخورد بد به بار آمده بد به کار بردن 
بد بو بد بودن بد تربيت شده 
بد ترجمه کردن بد تعبير کردن بد تغذيه شده 
بد تفسير کردن بد تنظيم شده بد حساب کردن 
بد خلق بد خلقى بد خو 
بد خواندن بد خواه بد خوراندن 
بد دانستن بد داورى کردن بد درست کردن 
بد دهانى بد دهن بد دهنه 
بد ذاتى بد راهنمايى کردن بد رفتارى 
بد رفتارى کردن بد رفتارى کردن نسبت به بد رنگ کردن 
بد روش بد زبانى بد ساختن 
بد ساخته شده بد سيرت بد شانسى 
بد شکل بد شکل کردن بد شمردن 
بد شناختن بد صدايى بد طالع 
بد طبيعت بد طينت بد طينتى 
بد ظاهر بد فکر کردن بد فهمانده شده 
بد فهميدن بد قضاوت کردن بد قيافه 
بد کيش بد کيشى بد گرداندن 
بد گفتن بد گل بد گوار 
بد گوار بودن بد گوارى بد گوهر 
بد گويى بد گويى کردن از بد مزاجى 
بد مزه بد مشرب بد منش 
بد منظر بد نام بد نام کردن 
بد نامى بد نقل کردن بد نمايش دادن 
بد نهاد بد نوشتن بد هيکل 
بد وانمود کردن بد يمن بودن بداختر 
بداخل بداخل بافت ريختن بداخل راه يافتن 
بداخل سرايت کردن بداخل کشنده بداخل کشيدن 
بداخل کشيده بداخل گرداندن بداخلاق 
بداخلاقى بداخم بدارو 
بداروى بداصل بداغ 
بداغ آمريکايى بداقبال بدانجا 
بداند بدانديشى بدانستگى 
بدانسو بدانها بداهتا 
بداهه بدايه بدايى 
بدباطن بدبخت بدبختانه 
بدبختى بدبختى آور بدبده 
بدبکار بدبکار بردن بدبو 
بدبو کردن بدبوى بدبين 
بدبين و عيبجو پيرو مکتب کلبيون بدبينى بدتبار 
بدتر بدتر از همه بدتر جلوه دادن 
بدتر شدن بدتر شونده بدتر کردن 
بدترکيب بدترکيب کردن بدترى 
بدترين بدجلوه بدجلوه دادن 
بدجنس بدجنسى بدچشم 
بدحال بدحرفى بدحرفى کردن 
بدحساب بدخدمت بدخدمت کردن 
بدخدمتى بدخشان بدخلق 
بدخلق کردن بدخو بدخواه 
بدخواهى بدخواهى کردن بدخويى 
بدخيال بدخيم بدخيمى 
بددهن بددهنى بددهنى کردن 
بدذات بدذاتى بدر 
بدرازا بدراه بدراهى 
بدرجات بدرجه بدرجه اى که 
بدرجه سرماى زير نقطه انجماد رسيدن بدرخت بدرخت پناه بردن 
بدرد بدرد خوردن بدرستى 
بدرشتى بدرقه بدرقه کردن 
بدرگاه بدرگاه خدا استغاثه کردن بدرمان 
بدرود بدرود گويى بدرى 
بدريا بدريا ريزى کالاى کشتى بدريخت 
بدريخت کردن بدريختى بدزبان 
بدزبانى بدزبانى کردن بدزدن 
بدساخت بدسرشت بدسگال 
بدسگالى بدشانس بدشانسى 
بدشدن بدشکل بدشکل کردن 
بدشکلى بدشگون بدشمن 
بدصدا بدصفت بدطالع 
بدطينت بدعت بدعت آميز 
بدعت گذار بدعت گذاردن بدعت گذارنده 
بدعتکار بدعتکارى بدعمل 
بدعمل کردن بدفرجام بدفعات 
بدقلقى بدقواره بدقول 
بدقيافه بدقيقه بدکار 
بدکار بردن بدکار کردن بدکارگى 
بدکاره بدکارى بدکردارى 
بدکند بدگل بدگمان 
بدگمان شدن از بدگمان نسبت به درستى و نيکوکارى بشر بدگمانى 
بدگهر بدگو بدگوار 
بدگوارى بدگويانه بدگويى 
بدگويى کردن بدگويى کردن از بدل 
بدل چينى بدل سازى بدل سرخک 
بدل شانکر بدل کره بدل گرفتن 
بدلال بدلگام بدلى 
بدليل بدليل آن بدم 
بدمد بدمزاجى بدمزه 
بدمنظر بدمينتون بدن 
بدن خارش بدن خراش بدنام 
بدنام ترين بدنام رسوا بدنام سازى 
بدنام کردن بدنام کننده بدنامى 
بدنامى و رسوايى بدنبال بدنبال آمدن 
بدنبال آن بدنبال آوردن بدنبال حرکت کردن 
بدنبال غذا پوئيدن بدنبال کشيدن بدنبال متخلفين قانون گشتن 
بدنبال هم بدنش بدنقشى 
بدنگرى بدنما بدنما کردن 
بدنه بدنه چوبى زين بدنه حلقه 
بدنه ساختمان بدنه ستون بدنه کشتى 
بدنه گياه بدنه هواپيما بدنه ى هواپيما 
بدنهاد بدنهادى بدنى 
بدنيا بده بدهد 
بدهکار بدهکار بودن بدهکار کردن 
بدهکاران بدهکارى بدهند 
بدهى بدهى پس افتاده بدهيکل 
بدو بدورد بدوزند 
بدوستى بدولت بدون 
بدون آداب بدون آلودگى بدون آلياژ 
بدون آمادگى قبلى اجرا کردن بدون آمد و رفت بدون ابر 
بدون ابهام بدون اثاثيه بدون اجازه ناشر يا صاحب حق طبع چاپ کردن 
بدون احتياج به استفاده از زبان بدون احتياط بدون احساس مسئوليت اخلاقى 
بدون احساسات بدون ارتفاع بدون ارج 
بدون ارزش واقعى بدون استحقاق بدون استخوان پشت 
بدون اسلوب بدون اشکال بدون اشکال بودن 
بدون اضطراب بدون اطلاع بدون امضاء 
بدون اميد بدون انحراف بدون انشعاب 
بدون انعکاس بدون ايمنى بدون بازتاب 
بدون بازگشت به صفر بدون بال بدون برد در دور مسابقه 
بدون بند يا مفصل بدون بهانه بدون بيم 
بدون پس انداز ماندن بدون پنجه بدون پوشش 
بدون تبعيض بدون تبعيض يا طرفدارى بدون تر شدن پا 
بدون ترخيم بدون ترديد بدون ترديد راى 
بدون ترس بدون ترقى بدون تصميم قضايى 
بدون تصنع بدون تعادل کردن بدون تعجب و تشويش 
بدون تقاضا چيزى را مطرح کردن بدون تقسيم بندى بدون تلافى يا عمل متقابل 
بدون تنه بدون ته بدون تهيه 
بدون توجه بدون توضيح بدون توقف 
بدون جاده بدون جام يا پوشش گل بدون جانبدارى 
بدون جزر و مد بدون جستجو بدون جنگ 
بدون حرف ربط بدون حرف عطف بدون حرکت 
بدون حفره ى بدن بدون حق وارد شدن بدون خاک 
بدون خرابى بدون خود خواهى بدون خونريزى 
بدون در نظر گرفتن بدون درز بدون درز کردن 
بدون دريچه بدون دريچه تنظيم بدون دسترسى 
بدون دگرديسى بدون دندان جلو بدون دندانه 
بدون رابطه بدون راى بدون راى کافى 
بدون راى و عقيده بدون رسيدگى قضاوت کردن بدون رطوبت 
بدون رويداد مهم بدون زرق و برق بدون زنندگى 
بدون ساختمان مشخص بدون سازمان بدون ساقه 
بدون سايه بدون سايه رنگ بدون ستون فقرات 
بدون سرآغاز بدون سرانجام و سرآغاز بدون سرب 
بدون سرپوش بدون سرمايه بدون سعه نظر 
بدون سوپاپ بدون سود بدون سيم 
بدون سيما يا جنبه بخصوص بدون شپش کردن بدون شدت 
بدون شرط بدون شرم بدون شعبه 
بدون شک بدون شکل منظم هندسى بدون شناسايى 
بدون صافکارى و اتو کشى خشک کردن بدون صدا ادا کردن بدون صراحت لهجه 
بدون صف آرايى بدون صمغ کردن بدون صميميت 
بدون ضربت بدون علامت بدون علت معين 
بدون علف هرزه بدون عمر معينى بدون عمل 
بدون عمل جنسى بدون عنوان بدون عيال 
بدون فعاليت بدون فنر بدون قاعده 
بدون قطب کردن بدون قوه ارتجاعى بدون قيد و شرط 
بدون قيلوس بدون کاسه ى سر بدون کپسول 
بدون کرک بدون کره و اجبار بدون کشش 
بدون کلاه بدون کوشش بدون کيلوس 
بدون گاز کردن بدون گوشت و شير بدون لب 
بدون لوله يا نى يا پيپ بدون مباحثه بدون مبادى آداب 
بدون محاکمه مجازات کردن يا کشتن بدون مد بدون مراعات 
بدون مزه بدون مستاجر بدون مصاحب 
بدون مطالعه قبلى خواندن بدون معده ى حقيقى يا دستگاه هاضمه بدون معطلى 
بدون مقدمه بدون مقدمه صحبت کردن بدون ملتزمين رکاب 
بدون مناقشه بدون مواد آهنى بدون مواد خارجى 
بدون موج بدون موسيقى بدون ميوه 
بدون نسبت بدون نشانه بدون نشانه ى مرض 
بدون نقطه اتکاء بدون نگرانى بدون نوسان صدا 
بدون نياز به تمبر زدن بدون نيترات کردن بدون نيم پرده ى ميان آهنگ 
بدون هجايى بدون هدف بدون هديه 
بدون هزينه حمل تا روى وسيله نقليه بدون هماهنگى بدون همراه 
بدون هموقتى بدون هيدروژن کردن بدون واکنش 
بدون وسايل ارتباط بدون وسايل راحتى بدون وقفه 
بدون يخ کردن بدوى بدويت 
بدويدن بدى بدى گوارش 
بدى مطلق بدى هر چيزى بسته به درجه سودمندى آن براى عامه مردم است بديع 
بديعى بديگرى بديگرى واگذار کردن 
بديمن بدين بدين تازه اى وارد شدن يا کردن 
بدين تازه اى وارد کردن بدين دليل بدين سو 
بدين طرف بدين گونه بدين معنى که 
بدين وسيله بدينسان بدينسو 
بدينى بديهه بديهه سازى 
بديهه گويى بديهى بديهى است 
بديهى است که بديهى بودن بديهى شمردن 
بديهى شمرده بديهيات بديهيت 
بديوار بديوار زدن بذات 
بذر بذر افشان بذر البنج 
بذر برهنه بذر خوار بذر کارى 
بذر کتان بذر گياه بذر مانند 
بذرات بذرپاش بذردار 
بذرک بذرکار بذره 
بذرها بذرها و دانه هاى روغنى بذرى 
بذغال بذکاوت بذل 
بذل مساعى بذل مساعى کردن بذله 
بذله گو بذله گويى بر 
بر آمد بر آمدگى بر آمده 
بر آن بر آن بودن بر آن داشتن 
بر آورد کردن بر آوردن بر آيند 
بر افراشتن بر افروختن بر افروخته 
بر انداختن بر انگيختن بر انگيزش 
بر اين بر باد رفته بر پا کردن 
بر پايه يا اساس صحيح بر جسته ساختن بر جسته کارى 
بر جسته کردن بر چوب آويختن بر چين و چروک 
بر حسب بر حسب لزوم بر حق 
بر حق بودن بر خلاف اصول طبيعت بر خلاف قانون اساسى 
بر خوابش بر خوابيدن بر خيزش 
بر روى بر روى پايه نشاندن بر روى خود نياوردن 
بر روى سطح پخش کردن بر روى نقشه نشان دادن بر زبان آوردن 
بر زدن بر زننده بر سر چيزى پريدن 
بر سر شهوت آوردن بر سر غيرت آوردن بر سر گذاشتن 
بر سر ميل آوردن بر سرعت افزودن بر سندان کوبيدن 
بر شناختگر بر ضد بر ضد آماس عصب 
بر ضد بيمارى تلقيح شدن بر طبق بر طبق آن 
بر طرف نشدنى بر فراز بر کرسى نشستن 
بر کسى نظارت کردن بر کنار کردن بر گرداندن 
بر گرداننده بر له بر مبناى کامپيوتر 
بر مشکلات فائق آمدن بر نگرداندنى بر نگشتنى 
بر هم خوردگى بر هم زدن بر هم زدن پلک چشم 
بر هم نهادن بر وفق برآرايى 
برآشام برآشامش برآشفتگى 
برآشفتن برآشفته برآمد 
برآمدگى برآمدگى استخوان برآمدگى اى که در محل التيام زخم پديد مى آيد 
برآمدگى بينى برآمدگى پايه ستون و امثال آن برآمدگى پيشانى ميان دو ابرو 
برآمدگى تيز برآمدگى جناق سينه برآمدگى چين خورده مغز 
برآمدگى دار برآمدگى داشتن برآمدگى در سطح صاف 
برآمدگى دندان آسياب برآمدگى روى پوست انسان يا گياه برآمدگى زگيل مانند 
برآمدگى زمين در مرداب برآمدگى زمين يا سنگفرش که در اثر يخ زدن ايجاد مى گردد برآمدگى ساق پاى اسب 
برآمدگى قسمت غضروفى خارج گوش برآمدگى کف دست برآمدگى کوچک 
برآمدگى گرد برآمدگى لبه طبقات سنگ برآمدگى مانند 
برآمدگى نوک دار برآمدگى يا گره گياه برآمدگى ياگره کوچک 
برآمدن برآمده برآمده بودن 
برآهنگ برآورد برآورد کردن 
برآورد کردنى برآورد کننده برآوردن 
برآورده برآيند برآينده 
برائت برائت ذمه برائت کردن 
برابر برابر بودن برابر بودن با 
برابر پاى برابر سازى برابر شدن با 
برابر کردن برابر کردنى برابر کننده 
برابر کننده تاخير برابر کننده فاز برابر کننده ميرايى 
برابر گرفتن برابر يک عمر برابرى 
برابرى جستن با برابرى در حقوق سياسى برابرى دروزن 
برابرى سياسى برابرى عددى اتمى برابرى کردن 
برابرى کردن با برات برات بانک 
برات را نزول کردن برات سفيد مهر برات قبولى 
برات کش برات کشى برات گير 
برات مدت دار برات مسافرت براثر 
برادر برادر بزرگتر برادر خوانده 
برادر زن برادر شوهر برادر کش 
برادر ناتنى برادر هم خون برادر وار 
برادر يا خواهر برادران برادرانه 
برادرش برادرکشى برادروار 
برادرى برادرى دادن برادرى کردن 
براده براده فولاد براى صيقل دادن يا پاک کردن ظروف براز 
برازش برازندگى برازنده 
برازى برازيد برازيدن 
براساس براساس قيمت تجارتى براست 
براستى براصول برافراشتن 
برافراشته برافروختگى برافروختن 
برافروخته برافروزنده براق 
براق شدن براق کردن براقى 
براکت بران برانداختگى 
برانداختن برانداز برانداز کردن 
براندازگر براندازى برانشى 
برانکار برانکار يا تخت مخصوص حمل مريض برانکار يا چاچوبى که بيماران را با آن حمل مى کنند 
برانگاشت برانگاشتن برانگاشتى 
برانگل برانگيختن برانگيختنى 
برانگيخته برانگيزاندن برانگيزنده 
برانگيزنده احساسات براهين براورد 
براورد کردن براوو براى 
براى آن براى آن که براى آينده نگاه داشتن 
براى ارتش برداشتن براى استفاده آماده کردن براى امر مقدسى تخصيص دادن 
براى امرار معاش نويسندگى يا کارهاى هنرى مبتذل کردن براى اين که براى بيان تعجب فراوان به کار مى رود 
براى پوشيدن زنان از ديدار مردان بويژه در هند براى پول خود را پست کردن براى پيوستن هجاهاى جدا شده از يکديگر در آخر سطر 
براى تشکيل جلسه و شورا يا کميسيون دعوت کردن براى تمام صداها و سازها براى تمام عمر 
براى جمع آورى آراء فعاليت کردن براى چه براى چيزى بى تاب شدن 
براى چيزى لابه و استغاثه کردن براى خود برداشتن براى دومين بار بدين يا آيينى گرويدن 
براى سربازى گرفتن براى سودجويى بحث کردن براى فروش 
براى گذراندن لايحه اى سخنرانى و تبليغات کردن براى ما براى مثال 
براى مصرف تامين کردن براى نخستين بار باز کردن براى نشان دادن بى تابى 
براى نشان دادن بيزارى براى نقش خود مناسب نبودن براى هدف معين به کار رفته 
براى هر براى هر شخص براى هميشه 
براى هميشه ترک گفتن براى يدکى نگاه داشتن براى يک نفر 
برايش برايى برب 
برب هاى چيزى افزودن برباد برباد دادن 
برباد رفتنى بربادرفتن بربادرفته 
برباس بربالش بربالش گذاردن 
بربر بربرى بربريت 
بربست بربستن بربستى 
بربط بربطى برپا 
برپا داشتن برپا کردن برپا کننده 
برپا ماندن برپايى برپشت 
برپشت اسب برپشت چيزى قرار گرفتن برپشت حمل کردن 
برپشت خم شدن يا خوابيدن برپشت خوابى برپشت خوابيدن 
برپشت خود سوار کردن برپشت سوار کردن برپوشى 
برتافتن برتخت برتخت سلطنت نشاندن 
برتخت نشانى برتخت نشستن برتر 
برتر از برتر از انسان برتر از قياس 
برتر بودن برتر يا مهمتر بودن برترى 
برترى جستن برترى جستن بر برترى دادن 
برترى داشتن بر برترى يافتن برترى يافتن بر 
برترين برتن برتن کردن 
برتنى برتى برتى جستن بر 
برج برج اسد برج اسد که پنجمين صورت فلکى منطقه البروج است 
برج بلند و طبقه ى هرمى شکل پلکان دار برج بودايى برج ثور 
برج جدى برج جوزا برج چاه کنى 
برج حمل برج حمل که به شکل قوچى تصوير مى شود برج حوت 
برج دلو برج ديده بانى برج سرطان 
برج سنبله برج عاج برج عقرب 
برج فانوس دريايى برج کليسا برج کوچک 
برج گردان برج متحرک برج مخزن آب 
برج مراقبت برج ميزان برج ناقوس کليسا 
برج نظارت برج نگهبانى برج هشتم 
برج و با روى قلعه ى شهر برج و بارو برج و بارو ساختن 
برج و بارو سازى برجاى برجستگى 
برجستگى استخوان فک که حفره هاى دندانها بر آن قرار دارد برجستگى باريک و طويلى که از رسوب سنگ ريزه يا شن درضمن جريان آب يخچال ايجاد مى گردد برجستگى داشتن 
برجستگى روى استخوان برجستگى قدامى سلول جنسى نر برجستگى و زائده ى غير طبيعى ناف 
برجستگى يا زگيل برجسته برجسته بودن 
برجسته بين برجسته بينى برجسته کارى 
برجسته کارى درجواهر و سنگ هاى قيمتى برجسته کردن برجسته کوتاه 
برجسته نبودن در جنس برجسته نما کردن برجسته نما يا حکاکى برجسته 
برجسته نمودن برجسته يا حباب دار برجيس 
برچسب برچسب پرونده برچسب پشت بند 
برچسب تعريف نشده برچسب حکم برچسب دار 
برچسب درونى برچسب زدن برچسب زدن به 
برچسب سر آمد برچسب قيمت کالا برچسب کتاب 
برچسب نوار برچه برچه بر 
برچيدن برچيدنى برچيننده 
برحجم برحجم افزودن برحذر 
برحذر بودن برحذر دارنده برحذر داشتن 
برحسب برحسب تصادف برحسب درصد 
برحسب شماره تن برحسب عادت برحسب ليره 
برحسب نسبت معين برحسى برحقوق 
برخاست برخاستن برخاسته 
برخلاف برخلاف اصول پارلمانى برخلاف مشروطيت 
برخلاف مقررات شکار صيد کردن برخلاف ميل برخه 
برخه شمار برخه کار برخه کارى 
برخه کردن برخه مشترک برخه نام 
برخواندن برخود برخود تحميل شده 
برخورد برخورد کردن برخورد کردن به پهلوى چيزى 
برخورد کننده برخورد هموار کردن برخوردار 
برخوردار شدن برخوردار شدن از برخوردارى 
برخوردگاه برخوردگاه دو خيابان برخوردن 
برخوردى برخورنده برخوش 
برخى برخى از برخيزش 
برخيزنده برد بردار 
بردار ثابت بردار حالت بردار رمز 
بردار شعاعى بردار نيرو بردارنده 
بردارى برداشت برداشت کردن 
برداشت کننده محصول برداشتن برداشتن اطلاعات از جاى ديگر و اعمال در کامپيوتر 
برداشتن حاشيه از برداشتن رمز برداشتن زائده آپانديس يا آويزه 
برداشتن قسمتى از يک عضو برداشتن مانع برداشتنى 
برداشته برداشته نشدنى بردبار 
بردبارى بردبارى کردن دربرابر بردست 
بردسته بردگان بردگى 
بردن بردن جريان بردند 
بردنى برده برده بدون مزد و اجرت 
برده دار برده دارى برده شده 
برده فروش برده فروشى بردى 
برديد بررسى بررسى اصل و فرع 
بررسى اعتبار بررسى افزونگى بررسى توازن 
بررسى توازن زوج بررسى توازن فرد بررسى توام 
بررسى توکار بررسى در ساختمان درونى فلزات بررسى دست نوشته براى تعيين اصالت آن 
بررسى دقيق بررسى دقيق احساسات و انگيزه هاى خود بررسى سازگارى 
بررسى سرريزى بررسى سيستم بررسى کردن 
بررسى ماشين بررسى متقابل بررسى مرزى 
بررسى معقول بودن بررسى موردى بررسى موضعى 
بررسى و جمع آورى تخم پرندگان برز برز شناس 
برز شناسى برزخ برزخ يا عالم ظلمات 
برزخى برزدن برزگ 
برزگ اندازه برزگ شدن برزگر 
برزگرى برزگرى فلاکت بار برزمين 
برزمين افکندن برزمين خوردن چوگان گلف برزمين گستر 
برزن برزنت برزى 
برزيدن برزيستگر برزيستن 
برزيستى برزيل برزيلى 
برس برس لوله برس موى سر 
برس يا ماهوت پاکن مخصوص بدن برسام برسامه 
برسامى برساند برسد 
برسرلج برسرلج آوردن برسميت 
برسميت شناختن برسميت نشناختن برش 
برش استخوان و جدا کردن و خارج کردن قسمتى از استخوان برش چوب برش دادن 
برش دادن چوب به صورت ورقه نازکى براى آزمايش ميکروسکپى برش روزنامه برش زيرين 
برش سيب زمينى سرخ کردن برش عرضى کردن برش عمودى 
برش قسمتى از مغز برش گوشت برش متقاطع 
برش مثانه براى خروج سنگ برش ناى برش هاى سيب زمينى را در روغن سرخ کردن 
برش و قطع لوزه برش يا مقطع عرضى برشتن 
برشته برشته شدن برشته کردن 
برشته کننده برشگاه برشما 
برشمردن برشناخت برشناخت کردن 
برشناختى برشى برصحنه 
برصحنه آورى برصليب برصليب آويختن 
برطانى برطبق برطبق سال هجرى 
برطرف برطرف سازى برطرف کردن 
برطرف کردنى برطرف کننده برطرف کننده بوى بد 
برطرف نکردنى برعکس برعليه 
برف برف آبکى برف آمدن 
برف باد آورد برف باد آورده برف باريدن 
برف پاک کن برف تگرگى برف توده 
برف دانه برف روب برف رود 
برف رود شناسى برف روفتن برف ريزه 
برف کلاه برف کور برف کورى 
برف و باران برف و بورانى برف يا غبار باد آورده 
برفاب برفک برفک زدن تلويزيون 
برفکى برفى برق 
برق آسا برق انداختن برق بند 
برق پيچا پيچ يا شکسته برق توليد شده ارز آب يا بخار برق جناغى 
برق چشم برق درمانى برق دهنده 
برق رسانى برق زدن برق زدن يا تکان تکان خوردن 
برق زده کردن برق زن برق زننده 
برق زنى برق سنج برق گرفتگى 
برق گير برق مالشى برق موجى از هوا 
برق نگارى برق نما برق وصل کردن 
برق ياب برق يک فاز برقانى 
برقرار برقرار داشتن برقرار کردن 
برقرارى برقو برقوزن 
برقى برقيب برکپل 
برکت برکت دادن برکرسى 
برکرسى يا صندلى نشاندن برکشش برکليم 
برکمدگى برکنار برکنار کردن 
برکنارى برکنارى از افراط و تفريط برکندن 
برکننده برکه برگ 
برگ اوليه شبيه پر برگ برگ سازى برگ برگ شدن 
برگ برگ شده برگ برگ کردن برگ بزرگ و هاگ آور قارچها 
برگ بندى برگ بو برگ بيدى 
برگ تنبول برگ توتون هندى برگ خشک برگبو که در آشپزى به کار مى رود 
برگ خشک يا نمک تاتوره برگ خوار برگ دادن 
برگ دار برگ درآوردن برگ درخت 
برگ درخت انجير برگ درختان برگ درشت 
برگ ريختن برگ ريزان برگ ريزان کردن 
برگ زن برگ سازى برگ ساقه 
برگ سبز برگ سفيد لاى صفحات کتابى گذاشتن برگ شبدر 
برگ شمارى برگ شمشيرى برگ شناور زنبق آبى 
برگ عطر برگ عوضى برگ غار که نشان افتخار بوده است 
برگ کوچک برگ مانند برگ نو 
برگ هاى ضخيم تر و تيره تر برگ و پوست گياهانى که سرخ پوستان آمريکايى با تنباکو به کار مى برند برگ وار 
برگ يا علف تربچه برگبو برگچه 
برگچه زوج برگچه زيرگل برگچه فرعى 
برگدار برگدم برگذار 
برگذار کننده برگذارى برگردان 
برگردان کردن برگردان يقه برگرداندن 
برگرداندن پلک چشم و غيره برگرداندن حکم صادره برگرداندنى 
برگرداننده برگردانى برگردنده 
برگريز برگزار برگزارى 
برگزارى جشن برگزيد برگزيدگان 
برگزيدگى برگزيدن برگزيدن و جدا کردن 
برگزيده برگزيده منتخب برگزيننده 
برگزينى برگش برگشت 
برگشت به خصال نياکان برگشت به خوى نياکان برگشت به سوى درون 
برگشت پذير برگشت خون برگشت دادن 
برگشت دهنده برگشت کننده برگشت نا پذير 
برگشت ناپذيرى برگشت و وقفه فعاليت حياتى موجود برگشتگى 
برگشتگى از دين برگشتگى به بيرون برگشتگى به عقب 
برگشتن برگشتن يا برگرداندن به ميهن برگشته 
برگشته به طور مايل و اريب برگشته کردن برگشتى 
برگک برگمارى برگنو 
برگه برگه دار برگه يا قسمت آويخته 
برگها برگى برگى شکل 
برلوح برلوح نوشتن برليان 
برم برمادگى برمتن 
برمحور برمحور خود گرديدن برمکان 
برملا برملت برمه 
برمه اى برمور برمى 
برنئو برنا برنارد 
برناس برنامه برنامه آزماينده 
برنامه آموزشى برنامه اجرايى برنامه اصلى 
برنامه اى برنامه باز گذشتى برنامه بدون حلقه 
برنامه بهينه برنامه پرداخت حقوق برنامه پشتيبانى 
برنامه پيش صحنى برنامه پيمانه اى برنامه تحصيلى 
برنامه تشخيصى برنامه تفسيرى برنامه تکرارى پخش کردن 
برنامه تلويزيونى برنامه تلويزيونى پخش کردن برنامه تلويزيونى ترتيب دادن 
برنامه تهيه کردن برنامه جابجاپذير برنامه حرکت قطار 
برنامه خدماتى برنامه دار برنامه دار کردن 
برنامه دولتى داراى منافع مادى براى اشخاص تصويب کننده آن يا براى دولت برنامه ذهنى برنامه ريز 
برنامه ريزى برنامه ريزى خطى برنامه ريزى شده 
برنامه ريزى غير خطى برنامه ريزى کردن برنامه ريزى محصولات 
برنامه زا برنامه زمانى برنامه زمينه اى 
برنامه ساعات کار برنامه ساليانه ى عشاء ربانى برنامه سفر 
برنامه سودمند برنامه سيستم برنامه شبانه 
برنامه شناسى برنامه فرا خوانده برنامه فرا خواننده 
برنامه قابل استفاده مجدد برنامه قابل باز گذشت برنامه کار 
برنامه کار نامزدهاى انتخاباتى برنامه کاربر برنامه کاربردى 
برنامه کامپيوترى برنامه کاو برنامه کتابخانه اى 
برنامه گزارش برنامه مبصر برنامه مسئله اى 
برنامه مقابله کننده برنامه مقصود برنامه مقيم 
برنامه مکرر برنامه ممتاز برنامه منبع 
برنامه ناظر برنامه نگهداشت برنامه نمايش 
برنامه نوشتن برنامه نويس برنامه نويس سيستم 
برنامه نويس کاربردى برنامه نويس نسبى برنامه نويسى 
برنامه نويسى بهينه برنامه نويسى پيمانه اى برنامه نويسى تدافعى 
برنامه نويسى خودکار برنامه نويسى درهم برنامه نويسى ساخت يافته 
برنامه نويسى سيستم برنامه نويسى مطلق برنامه نويسى نمادى 
برنامه هاى ورزشى راديو و تلويزيون برنامه هدف برنامه همگذارى 
برنامه ى عمليات برنامه ى کار برنج 
برنج آسياب نکرده برنج سازى برنج مانند 
برنج وحشى برنجاسف برنجاسف کوهى 
برنجى برنجين برنچوب 
برنچوب نرم و زنده پوست درخت برند برنداشتنى 
برندگر برندگى برنده 
برنده بازى برنده پرچم برنده تمام پولها 
برنده جايزه برنده غيرمترقبه برنده گلدان جايزه در مسابقه نهايى 
برنده مدال برنده مسابقه برنده يا درنده 
برنز برنز طلايى برنزه 
برنزى برنشيت برنفس 
برنفس خويش فشار وارد آورنده برنگر برنگرداندنى 
برنگرى برنگرى کردن برنگشتنى 
برنوس بره بره دست آموز 
بره زائيدن بره يا گوساله و يا حيو انپروارى برهان 
برهان تراشى برهان نمايى برهانى 
برهما برهمايى برهمکنش 
برهمن برهمه برهمى 
برهنگان برهنگى برهنگى گراى 
برهنه برهنه سازى برهنه کردن 
برهيختن برو بروات 
بروات چاپى بروات وصولى بروت 
برود برودت برودت شناسى 
برودتى برودره برودره دوزى 
برودرى بروز بروز دادن 
بروز مرض بروز ناگهانى بروسلوز 
بروشور بروکسل بروکسل پايتخت بلژيک 
برومند برومند شدن برومند کردن 
برون برون بر برون برى 
برون بى نياز برون پيوندى برون تراوا 
برون خطى برون رفت برون روينده 
برون زاد برون زد برون شامه دل 
برون شامه روده ها برون شهر برون شهرى 
برون کردن برون گراى برون گرايى 
برون مايه برون مرزى برون نشست 
برون همسرى برون يابى برون يابى کردن 
برونداد برونى برى 
برى از اتهام برى الذمه کردن برى برى 
بريان بريان شدن بريان کردن 
بريانى بريتانيا بريتانياى 
بريتانياى کبير بريتانيايى بريدگى 
بريدگى آجر و امثال آن براى جلوگيرى از لغزش بريدگى گوشه بريدگى يا شکاف جاى دکمه 
بريدن بريدن به قطعات کوچک بريدن تب 
بريدن سردشمن و بردن آن به عنوان غنيمت و نشانه پيروزى بريدن عکس هاى کتاب بريدن ناى 
بريدن و انداختن بريدن و خارج کردن بريدنى 
بريده بريده بريده کردن بريده بريده نفس کشيدن 
بريده شدن بريده شده بريده نشده 
بريزند بريکت بريليم 
بريليوم بريليوم و آلومينيوم به رنگ سبز روشن يا آبى برين 
بز بز طليعه بز کوهى 
بز کوهى آفريقايى بز گر بز ماده 
بز مانند بز نر بز يا آهوى کوهى بزرگ آفريقاى جنوبى 
بزائده بزادى بزاز 
بزازى بزاق بزاق آور 
بزاق آورى بزاق از دهان ترشح کردن بزاق ايجاد کردن 
بزاق ترشح کردن بزاق زدن به بزاقى 
بزاقى کردن بزانو بزانو رسيده 
بزچران بزدائيد بزدار 
بزدايد بزدل بزدلى 
بزرخ بزردى بزرک 
بزرگ بزرگ اندازه بزرگ بال 
بزرگ به نظر رسيدن بزرگ تر شدن از بزرگ جاه 
بزرگ جثه بزرگ جلوه دادن مطالب در روزنامه نگارى بزرگ جلوه کردن 
بزرگ چرخه بزرگ خاندان بزرگ خانواده 
بزرگ ساز بزرگ سازى بزرگ شدن 
بزرگ شدن عضوى بيش از حد لزوم بزرگ شدن غده تيروئيد بزرگ شمارى خود 
بزرگ شهر بزرگ طبع بزرگ کردن 
بزرگ کننده بزرگ منش بزرگ منشى 
بزرگ نما بزرگ نمايى بزرگان 
بزرگپا بزرگتر بزرگتر از اندازه 
بزرگتر خانه بزرگترى بزرگترين 
بزرگترين دايره محيط يک کره بزرگترين شرکت بيمه انگيسى بزرگترين قايق داخل کشتى بازرگانى 
بزرگترين لرد انگليس که به امور قضايى رسيدگى کرده و مهردار سلطنتى و مشاور مخصوص پادشاه و رئيس مجلس اعيان مى باشد بزرگترين ميمون شبيه انسان بزرگترين و بالاترين رقم 
بزرگداشت بزرگداشتن بزرگراه 
بزرگزاده بزرگسازى بزرگوار 
بزرگوارى بزرگوارى و سخاوتمندى بزرگى 
بزرگى بيش از حد سر بزرگى طبع بزرگى عظمت و شان و اقتدار 
بزرگى معنوى بزرگى و فربهى کفل زنان بزغاله 
بزق بزق زدگى بزک 
بزک کرده بزکوهى بزکوهى آفريقايى 
بزکوهى بزرگ تبت بزم بزم پس از شام 
بزمجه بزمى بزمين 
بزمين زدن بزمين گذاشتن بزمين نشستن 
بزمين نشستن هواپيما بزن بزندان 
بزندان افکندن بزندان فرستادن بزنگاه 
بزنگى بزنند بزنى 
بزه بزهکار بزهکاران 
بزهکاران را تحويل گرفتن بزهکارانه بزوال 
بزودى بزى بزيارت 
بزيارت رفتن بس بس ارز 
بس بودن بس پردازى بس رسانا 
بس رسانايى بس شمارى بس شمرده 
بس فرآورى بس کردن بس گانى 
بس لايه بسا بساحل 
بساحل رفتن بسادگى بسازد 
بسازند بساط بساط کتابفروشى 
بساعت بساک بسامد 
بسامد تلفيق بسامد حدى بسامد راديويى 
بسامد زا بسامد زمان سنجى بسامد زياد 
بسامد سمعى بسامد صدايى بسامد قطع 
بسامد کم بسامد ماوراء زياد بسامد متوسط 
بسامدى بسامه بسامه تلفنى 
بسان بساوايى بساوند 
بسپار بسپار شدن بسپارش 
بسپارى بسپايک بست 
بست آهنى بست آهنى و چرمى بست چند جمله اى 
بست ديوار بست زانويى بست زدن 
بست زدن به بست فلزى زدن بست و بند 
بست يا مفصل کنش کاوى بستاب بستار 
بستاره بستاره ها خيره شدن بستانکار 
بستانى بستر بستر اقيانوس 
بستر پهن مسير رودخانه بستر خاکى چمن که در اثر تخمير و يا به وسيله ديگرى گرم شده باشد بستر دريا 
بستر دوران يخ بستر رودخانه بستر زايمان 
بستر کارتها بستر مرگ بستر نهر 
بستربى بسترساز بسترى 
بسترى کردن بستگاه بستگى 
بستگى بعقايد خاصى بستگى به حزب بستگى داشتن 
بستگى دوچيز با هم بستگى راه رگ بستن 
بستن به بستن رگ بستن شدن 
بستن نطفه بستن و سخت شدن بستنگاه 
بستنى بستنى قيفى و غيره که بستنى فروش هاى دوره گرد مى فروشند بستنى مخلوط با شربت و غيره 
بستنى ميوه بستنى ميوه و مغز بادام و ميوه جات ايتاليايى بستنى و مغز گردو 
بسته بسته اى بسته بند 
بسته بندى بسته بندى را گشودن بسته بندى شده 
بسته بندى کاغذ بسته بندى کردن بسته به بخت 
بسته به هم بودن بسته پستى بسته شدگى 
بسته شدن بسته کاربردى بسته کردن 
بسته کوچک بسته کوچک مواد غذايى ارتشى براى موارد فوق العاده بسته لوازم 
بستو بستون بستون يا دسته هواپيما ملحق شدن 
بستوه بستوه آوردن بستوه آورى 
بسختى بسختى افتادن بسختى بالا رفتن 
بسختى تنبيه کردن بسختى رفتن بسد 
بسر بسر بردن زمستان درحال خواب يا بيهوشى بسر برنده زمستان 
بسرايند بسرخى بسرعت 
بسرعت انجام دادن بسرعت ايجاد کردن بسرعت باد فرار کردن 
بسرعت بالا بردن بسرعت پايين آمدن بسرعت ترقى کردن يا بالا رفتن 
بسرعت ترک کردن بسرعت تهيه کردن بسرعت چرخ زدن 
بسرعت حرکت دادن بسرعت حرکت کردن بسرعت خرج و تلف کردن 
بسرعت درقيمت ترقى کردن بسرعت دور شدن بسرعت دويدن 
بسرعت رفتن بسرعت روياندن بسرعت زياد شدن 
بسرعت ساختن بسرعت سرد کردن بسرعت عازم شدن 
بسرعت عمل کردن بسرعت عملى انجام دادن بسرعت قاپيدن 
بسرعت گذرنده بسرعت گذشتن بسرعت گذشتن از 
بسرعت گذشته بسرعت و به مقدار زياد بسرعت و مثل تير شهاب رفتن 
بسرفت بسرقت بسرقت بردن 
بسستى بسط بسط پذير 
بسط پذيرى بسط دادن بسط داده شده 
بسط داشتن بسط درشت دستور بسط دهنده 
بسط ماده بسط مقال دادن بسط منحنى مسطح 
بسط نا پذير بسط و توسعه بسط و توسعه يافتن 
بسط و توسعه يافتنى بسط و گسترش قواى نظامى بسط يابنده 
بسط يافتن بسط يافتنى بسط يافته 
بسفايج بسفايج معمولى بسکتبال 
بسگوى بسندگى بسنده 
بسنده بودن بسنگينى بسهولت 
بسهولت به اطراف منتشر شونده بسهولت جابجا شونده بسهولت خرد و له شونده 
بسهولت قابل استفاده بسهولت قابل اندازه گيرى بسى 
بسيار بسيار ارزان بسيار با حرارت 
بسيار بد بسيار بزرگ بسيار بلند 
بسيار بودن بسيار پا بسيار پر قيمت 
بسيار پهلو بسيار تازه بسيار جاذب 
بسيار جالب بسيار حساس بسيار خرد 
بسيار خسته بسيار خشمگين کردن بسيار خوار 
بسيار خوب بسيار دراز بسيار درست 
بسيار دشوار بسيار دقيق بسيار دلپسند 
بسيار رخ دهنده بسيار رسيده بسيار رنگ 
بسيار زشت بسيار زيبا بسيار زيرک 
بسيار سخت بسيار سرد بسيار سرد پوشيده از شبنم يخ زده 
بسيار شکل بسيار شکلى بسيار شلوغ کردن 
بسيار صميمى بسيار ظريف بسيار عالى 
بسيار عالى با شکوه بسيار عالى مقام بسيار عجول 
بسيار عظيم بسيار عميق بسيار غذا 
بسيار غيور بسيار فراوان بسيار قديم 
بسيار قديمى بسيار کم بسيار کهن 
بسيار کوچک بسيار گرسنه بسيار گرم 
بسيار لازم بسيار مبادى آداب بسيار محتاط 
بسيار مشتاق بسيار مطبوع بسيار معنى 
بسيار مغرور بسيار مهم بسيار ناقلا 
بسيار نويس بسيار نيرومند بسيار وحشتناک 
بسيارى بسياه بسيج 
بسيج دسته هاى نظامى و نيرو هاى مسلح بسيج کردن بسيط 
بسيط کلمه بسيطى بسينه 
بشارت بشارت بدين مسيح دادن بشارت در باره مسيح 
بشارتى بشاش بشاشت 
بشبکيه بشتاب بشتاب رفتن 
بشدت بشدت بالا و پايين پريدن بشدت بيرون انداختن 
بشدت پرتاپ کردن بشدت زدن بشدت فوران کردن 
بشدت کشيدن بشر بشر دوست 
بشر دوستى بشراز بشرايط 
بشردوست بشره بشروخى 
بشرى بشريا بشريت 
بشغلى بشقاب بشقاب بزرگ 
بشقاب پرنده بشقاب داراى نقاشى بيد و غيره براى تزيين اتاق بشقاب سفالى کوچک 
بشقاب کوچک بشقاب لب تخت بشقاب مانند 
بشقاب مسى بشقاب نان عشاى ربانى بشقابى 
بشکست بشکست خود اعتراف کردن بشکلى 
بشکلى درآوردن بشکن بشکه 
بشکه آب عرشه کشتى بشکه بزرگ بشکه چوبى 
بشکه ساز بشکه کوچک بشکه يا استوانه محتوى گاز فشرده 
بشکه يا خمره باده بشماريم بشمال 
بشناسند بشهادت بشهادت دينى 
بشهادت طلبيدن بشوخى بشود 
بشور بشور و بپوش بصابون 
بصخره بصخره خوردن کشتى بصراحت 
بصراحت گفتن بصرفه بصرى 
بصف بصف کردن بصفات 
بصل بصل النخاع بصلاح 
بصير بصيرت بصيرتى 
بصيرى بضربان بضربان افتادن 
بضميمه بطالت بطبقه 
بطرفى بطرفى که بطرى 
بطرى پستانک دار بطرى در دار کوچک بطرى دو کوارتى 
بطرى سرپستانک داربراى شيردادن بچه بطرى شراب بطرى شير بچه 
بطرى محتوى مواد منفجره که به جاى نارنجک به کار مى رود بطريق بطريق تمثيل 
بطريق ديگر بطريق غلط داغ کردن بطريق يا به روش آکادمى 
بطريقى بطريکه بطريکه دو باده در آن جاى گيرد 
بطعنه بطلان بطلان ناپذير 
بطلميوس بطلميوسى بطن 
بطن ميانى مغز بطن هر چيزى بطنى 
بطنى و جانبى بطو بطو رکامل پوشاندن 
بطى بطيى بظاهر 
بظاهر درست و حقيقى بظر بظر زن 
بع بع بع بع بع کردن 
بعبارت بعبارت ديگر بعجله 
بعجله انجام شده بعجله حرکت کردن بعد 
بعد آمدن بعد آينده بعد از 
بعد از آن بعد از اين بعد از جنگ 
بعد از جوانى بعد از صرف شام بعد از ضيافت 
بعد از طوفان نوح بعد از ظهر بعد از فوت 
بعد از ميلاد مسيح بعد از نهار بعد افقى 
بعد تعديل پذير بعد چهارم بعد زمان 
بعد سوم بعد قائم بعد مادى 
بعدا بعداز بعداز ظهر 
بعدازظهر بعدالت بعدها 
بعدى بعروس بعض 
بعضويت بعضى بعضى از اوقات 
بعضى از کلنى هاى ممالک مشترک المنافع انگليس که مقام سلطنت بر آنها نظارت دارد بعضى اوقات بعضى مواقع 
بعقايد بعلامت بعلاوه 
بعلاوه سود معينى بعلزبوب بعليدن 
بعموم بعموم آگهى دادن بعنصر 
بعنوان بعنوان تاريخ نشان دادن بعنوان مثال ذکر کردن 
بعهده بعهده گرفتن بعيال 
بعيد بعيدترين بغاز 
بغايت بغبغو بغبغو کردن 
بغذاى بغرنج بغرنج کردن 
بغرنجى بغض بغض گريه 
بغل بغل خواب بغل دم 
بغل کردن بغل گرفتن بغلامى 
بغلامى درآوردن بغلى بغونيا 
بغيراز بفاعل بفرار 
بفرد بفردى بفرستد 
بفرماييد بفروش بفروش رفتن 
بفروش رفته بفريفته بفلسفه 
بفن بفهرست بفهرست درآوردن 
بفوريت بفولاد بقا 
بقاء بقاء خود بقافيه 
بقال بقالب بقالب اصطلاحات خاص علمى يافنى مخصوص در آوردن 
بقالب زدن بقالى بقايا 
بقاياى بقاياى جسد انسان پس از مرگ بقايى 
بقبول بقچه بقچه بستن 
بقچه بندى بقچه کوچک بقدرى 
بقدريک بقدريک ديگ بقدريک قاشق سوپ خورى 
بقرار بقرار در صد بقرار روزى 
بقرار هر سال بقرار هر نفرى بقراط 
بقراطى بقسمت بقسمت هاى جزء تقسيم کردن 
بقطار بقطار سوار کردن بقعه 
بقم بقم اسود بقناعت 
بقناعت واداشتن بقهوه بقولات 
بقيمت بقيمتى بقيه 
بک بک کوزه پر بکا 
بکارت بکر بکر زايى 
بکرات بکرى بکشد 
بکف بکف آوردن بکلى 
بکلى تحليل رفته بکلى خيره کردن بکلى نابود کردن 
بکلى نو يا تازه بکلى ويران کردن بکم 
بکندى بکنند بکوبند 
بگاه بگذارند بگذرد 
بگذشته بگردد بگرفته 
بگرمى بگل بگل نشاندن 
بگل نشستن کشتى بگل نشسته بگويد 
بگويند بگير بگير و ول کن 
بگيرد بگيرى بل 
بلا بلا اثر کردن بلا استفاده 
بلا انقطاع بلا درنگ بلا زده کردن 
بلا شرط بلا واسطه بلااثر 
بلااثر کردن بلاانقطاع بلاتصدى 
بلاتصور بلاتکليف بلاتلکيفى 
بلاجواب بلاجواب گذاشتن بلادرنگ 
بلادن بلارد بلاروس 
بلاستولا بلاصاحب بلاعوض 
بلاغت بلافاصله بلافاصله بعد از حرف با صدا 
بلافاصله بعد از حرف بيصدا بلافاصله قبل از حرف صدا دار بلافصل 
بلال بلامقدمه بلانه 
بلانه پناه بردن بلاهت بلاى 
بلاى ناگهانى بلب بلباس 
بلبرينگ بلبل بلبل زبانى 
بلبلى بلد بلد بودن 
بلد راه بلدرچين بلدرچين آمريکايى 
بلدى بلرزه بلرزه درآورنده 
بلژيک بلژيکى بلسان 
بلسان مخصوص بلسانى بلشويک 
بلشيويکى بلع بلع دوباره 
بلع کردن بلعنده بلعنده گل 
بلعيدن بلعيدنى بلعيدنى ها 
بلغارستان بلغارى بلغم 
بلغم آور بلغم دار بلغمى 
بلغمى مزاج بلغور بلغور جو يا گندم يا جو پوست کنده 
بلکه بلند بلند آوا 
بلند آواز بلند آوازه بلند بالا 
بلند پايه بلند پرواز بلند پرواز کردن 
بلند پروازى بلند پروازى کردن بلند تراز حد معمول 
بلند جار زدن بلند خيال بلند سازى 
بلند شدن بلند شدن به طور متراکم بلند شدن هواپيما يا موشک 
بلند شونده بلند صدا بلند صدا کردن 
بلند قد بلند کردن بلند کردن جنس از مغازه 
بلند کردن چيزى بلند کردنى بلند کننده 
بلند گو بلند گوى قوى بلند مرتبه 
بلند نطر بلند نظر بلند همت 
بلند همتى بلند و باريک بلند و لاغر 
بلند و ناهنجار بلندانه بلندتر 
بلندتر بودن بلندتر کردن بلندترى 
بلندکن بلندکه بلندگو 
بلندگوى بلندگوى داراى صداى ناهنجار و گوشخراش بلندگوى گوشى 
بلندى بلندى طاق بلندى قسمتى از کف سالن يا محلى 
بلندى وسط خيابان مخصوص توقف پياده رو بلندى وسط خيابان مخصوص عابرين بلندى يا پشته ساختن 
بله بلهوس بلوا 
بلواگر بلوچ بلوچى 
بلور بلور 24 وجهى بلور آلات 
بلور بيست وجهى بلور پردازى بلور دوتايى 
بلور زا بلور زوج بلور ساز 
بلور سازى بلور کريستال بلوردان 
بلورها بلورهاى بلورى 
بلورى کردن بلورى که درجوف بلور ديگر قرار دارد بلورين 
بلوز بلوز پشمى کشباف بلوز زنانه 
بلوزى بلوزى که زود پوشيده يا خارج شود بلوزيا 
بلوزيا کت کوتاه کمربند دار بلوط بلوط برگ خنجرى مشرق آمريکا 
بلوط جنگلى بلوط دريايى بلوط دم دار 
بلوط سبز بلوط سفيد بلوط سياه 
بلوط کوتاه و هميشه بهار جنگل بلوط ويرجينيا بلوطى 
بلوغ بلوف بلوف زدن 
بلوک بلوکى بلونى 
بلى بلى گفتن بليد 
بليط بليط افتخارى بليط با تخفيف 
بليط دار کردن بليط درجه 3 بليط فروش سرويس مسافرى 
بليط فصلى بليط منتشر کردن بليط ورود 
بليط يا صندلى کم ارزش مسابقات ورزشى بليغ بليه 
بم بم ترين صداى زنانه بماند 
بمب بمب آتشزا بمب اتمى 
بمب افکن بمب انداز بمب بدبو 
بمب پناه بمب داراى قدرت تخريبى زياد بمب دروازه ريز 
بمب ديوار کن بمب شکافت بمب هسته اى 
بمب هيدروژنى بمبئى بمباران 
بمباران کردن بمبيى بمثابه 
بمجرد بمحاصره بمحال 
بمحله بمحلى بمدارک 
بمراتب بمرام بمرکز 
بمرکز نزديک کردن بمصرف بمصرف رساندن 
بمعاون بمعرض بمعرض نمايش گذاشتن 
بمعيار بمعيار وسيع بمقام 
بمقام سلحشورى و دلاورى ترفيع دادن بمقامى بمقدار 
بمقدار کم بمقدار متوسط بمقياس 
بمقياس کم بمقياس کوچکترى ترسيم کردن بمکان 
بمن بمنظور بموجب 
بموجب آن بموجب آن در نتيجه بموجب اين نامه يا حکم يا سند 
بمورد بموضوع بموقع 
بموقع خود بمى بميان 
بميان آوردن بميزان بميزان متوسط 
بميکرب بميهن بميهن خود برگرداندن 
بميهن خود برگشتن بن بن بست 
بن رست بنا بنا بر 
بنا به گفته خود بنا به گفته ى بعضى بنا سازى کردن 
بنا کردن بنا کنده بنا نهادن 
بنابر بنابر اين بناچار 
بناحق بناحق انداختن بناحق بر آورد کردن 
بناحق تقويم کردن بناحيه بناز 
بناز پروردن بناکننده بناگوشى 
بناى بناى سنگ کار بناى شگرف 
بناى فوقانى بناى ياد بود بناى يادگارى 
بنايى بنبه بنت 
بنت قنسول بنتيجه بنتيجه مطلوبى رسيدن 
بنجل بنجل خر بنجل شمردن 
بند بند آب بند آسياب 
بند آمدگى خونريزى بند آمدن قاعدگى بند آور 
بند آور خون و غيره بند آوردن بند آورى خون 
بند از بند جدا کردن بند انگشت بند باز 
بند باز يا آکروبات بند بازى بند بند 
بند بند سازى بند بند کردن بند پايان خرچنگى داراى بدن سه بند 
بند پوتين بند تنبان بند تير 
بند جنبنده بند جوراب بند چرمى 
بند دار بند رکاب بند زدن 
بند زن بند زير زبان بند زيرشلوارى 
بند ساعت بند سيل گير بند شرطى 
بند شعر بند شلوار بند شمشير 
بند شيطان بند قلاب ماهيگيرى بند قيطان دوزى شده 
بند قيقاجى بند کشى بند کشى کردن درزهاى آجر و سنگ 
بند کشيدن بند کشيده بند کفش 
بند کفش و غيره را باز کردن بند گاه بند گذاشتن 
بند گردان سرود بند ناف بند نگاهدارنده 
بند و زنجير بند يا مفصل بزرگ پاى حشرات بنداب 
بنداد بندان بندباز 
بندبازان بندبازى بندبند 
بندپايان بندپايى بندد 
بنددار بنددار کردن بندر 
بندر آزاد بندر ساحلى دريا بندر مالاگا 
بندر محل ورود بندر مقصد بندر واقع در مسير کشتى 
بندر ورودى بندرت بندرجه 
بندرگاه بندرها بندرى 
بندزدن بندق بندکشى 
بندکفش بندکفش را بستن بندگان 
بندگى بندگى عبوديت بندند 
بنده بنده آزاد شده بنده را آزاد کردن 
بنده سازى بنده کردن بنده و مطيع عيال خود 
بنده وار بندها بندهاى 
بندهاى زنجير را از هم باز کردن بندى بندى که ماهى را در رودخانه نگاه مى دارد 
بنديا بنديزه بنديکت 
بنرمى بنزوئيک بنزين 
بنزين سنگين بنزين هواپيما بنشن 
بنشينيد بنض بنض نگار 
بنظرم بنظرم چنين مى رسد بنفش 
بنفش رنگ بنفش کمرنگ بنفشه 
بنفشه سه رنگ بنفشه عطرى بنفشه فرنگى 
بنفشه گل سفيد وحشى بنقصان بنقطه 
بنقطه مقصود رسانيدن بنکدار بنگ 
بنگ دانه بنگاب بنگالى 
بنگاه بنگاه رهنى بنگاه فرهنگى 
بنگاه کشاورزى يا معدن و مانند آن بنگاه معاوضه بنگاه هاى صنعتى تاسيس کردن 
بنگاهى بنگر بنگلادش 
بنگله بنمايش بنمايش گذاشتن 
بنه بنه سفر بنواحى 
بنواحى متعدد تقسيم کردن بنوازيد بنوبت 
بنوبت انجام دادن بنوسان بنوسان درآوردن 
بنوشيدن بنوعى بنى 
بنياد بنياد جنه بنياد گذار 
بنياد گذاشتن بنياد گرايى بنياد نهادن 
بنياد و اساس بحث بنياد و اساس هر کارى بنياد و پايه 
بنياد يا اساس چيزى بنيادى بنيان 
بنيان ترکيب اتمى بنيان کن بنيان گذار 
بنيان گذارى بنيان نهادن بنيانگذار 
بنيانى بنيچه بنيرو 
بنيه بنيه اى به 
به آب انداختن کشتى به آب زدن به آب زدن به گدار زدن 
به آب و هواى جديد خو گرفتن به آپارتمان هاى جدا جدا تقسيم کردن به آخر رسيدن 
به آخرين درجه ممکن افزايش دادن به آخور بستن به آداب و رسوم انگليسى درآمدن 
به آرامش به آرامى به آرامى دست زدن 
به آرامى و سکوت به آسانى به آسانى تبديل به پول شونده 
به آسانى حرکت کننده به آسانى رنگ شونده به آسانى قابل اجرا 
به آلمانى ترجمه کردن به آن به آن سو رفتن 
به آن طرف به آن وسيله به آنجا 
به آنها به آهستگى به آهستگى پرتاب کردن 
به ابتدا برگرداندن به اجزاء تقسيم شدن به اجزاء ريز تقسيم کردن 
به اجزاء فرعى تقسيم بندى کردن به ارث رسيدنى به ارث گذاشتن 
به ارزش 25 سنت به اسانى به استان تقسيم کردن 
به استثناء به استثناى به اسم زدن 
به اشاره فهماندن به اشتباه انداختن به اصرار تقاضا کردن 
به اطراف پاشيدن به اطراف چرخاندن به اطراف منتشر کردن 
به اطلاز به اعتبار به اعشار درآوردن 
به افسردگى به اقلام نوشتن به التماس خواستن 
به امانت گرفتن به انتظار چيزى بودن به انتها رسيدن 
به انجام رساندن به انجام رسانى به انجام رسانيدن 
به انجام رسيدن به انجام کارى همت گماشتن به انحصار درآوردن 
به اندازه به اندازه اى که به اندازه سر سنجاق 
به اندازه شخص زنده به اندازه طبيعى به اندازه کامل بمقياس کامل 
به اندازه کف دست به اندازه ى کافى به اندازه يک انگشت 
به اندازه يک انگشتانه به اندازه يک پيپ پر به اندازه يک خيک پر 
به اندازه يک قاشق به انگليسى درآوردن به اهتزاز درآوردن 
به او به اوج رسيدن به اوج رسيده 
به اين به اين زيادى به اين طرف 
به اين نامه به اينجا به ب هاى 
به ب هاى کمترى فروختن به باد انتقاد گرفتن به باد سپردن 
به باد طعنه گرفتن به باريکى مو به بازار عرضه کردن 
به بازداشتگاه برگرداندن به بالا رفتن به بالا فوران کردن 
به بالاترين درجه رسيدن به بانوان شوهر دار که غير انگليسى باشند گفته مى شود به بخار يا گاز تبدبل کردن 
به بخش تقسيم کردن به بخش هاى مختلف تقسيم کردن به بدى 
به برق وصل کردن به برنامه هاى تلويزيونى نگاه کردن به بعد 
به بعد موکول کردن به به به بهترين وجه 
به بهشت فرستادن به بيراهه کشيده شده به بيرون جارى شدن 
به بيم انداختن به پايان رساندن به پايان رساننده 
به پايان رسانى به پايان رسانيدن به پايان رسيدن 
به پريز زدن به پشت به پشت حرکت کردن 
به پول نقد تبديل کردن به پيش به پيک نيک رفتن 
به پيمانه به پيوست به پيوست فرستادن 
به تابعيت کشورى در آمدن به تاخير افتادن به تاخير افتاده 
به تاخير انداختن به تارزگى به تپش در آمده 
به تپش درآوردن به تخم افتاده به ترتيب الفبا نوشتن 
به ترتيب مرتب کردن به ترتيب نشان دادن به تساوى 
به تصادف به تصرف ملک ادامه دادن به تعطيل رفتن 
به تعهد خود عمل نکردن به تفصيل شرح دادن به تقليد صدغا درست شده 
به تلفظ درآمده به تن کرد به تنهايى 
به تنهايى نواختن به تنهايى وقوع يافته به ته رسانيدن 
به تو به توپ بستن به تور انداختن 
به جاى به جاى ديگر به جاى ديگرى تعهداتى بعهده گرفتن 
به جريان انداختن به جريان اندازى به جريان عادى انداختن 
به جز به جست و خيز درآوردن به جسم ديگرى تبديل کردن 
به جلو به جلو تيراندازى کردن به جلو خم شده 
به جلو راندن به جلو مغز به جنبش در آوردن 
به جنبش درآمده به جنبش درآوردن به جهت 
به جهت معينى راهنمايى کردن به جوش آمدن به جوش آوردن 
به جوش و خروش آمدن به جيب ريختن به جيب زدن 
به چابکى به چابکى دزديدن به چرم کشيدن و تيز کردن 
به چشم به چند قسمت کردن به چنگ آورد 
به چنگ آوردن به چنگال گرفتن به چه چيز 
به چه دليل به چه سبب به چه علت 
به چه کسى به چه منظور به چه هدفى 
به چه وسيله به چهار قسمت مساوى تقسيم کردن به چوب يا به ميخ بستن 
به حال آوردن به حال اول بر گرداندن به حال اول برگرداندن 
به حال ايست درآمدن به حال تعادل درآوردن به حال خود برگشتن 
به حال گردش راه رفتن به حال نخست برگرداندن به حال نخستين برگردنده 
به حال نخستين برگشتن به حال ويرانى در آوردن به حالت آشتى درآمدن 
به حالت تعادل درآوردن به حد افراط به حد رشد رسيده 
به حد کمال به حد وفور به حداقل رساندن 
به حداکثر به حدت به حرکت آوردن سهم 
به حرکت انداختن به حرکت در آوردن به حساب آوردن 
به حساب بانک گذاشتن به حساب نيامده به حساب هزينه نيامده 
به حيله متوسل شدن به خاطر آوردن به خاک افتادن 
به خاک افتاده به خاک سپارنده به خاک سپارى 
به خاک سپردن به خدا به خدا سپرديم 
به خشکى آمدن به خشم آورنده به خطا زدن 
به خطر انداختن به خواست به خود آمدن 
به خود آوردن به خود آيى به خود انحصار دادن 
به خود باليدن به خود برگشتن به خود بستن 
به خود بسته به خود بندى به خود به خود گرده افشان 
به خود پيچيدن به خود حرام کردن به خود گرفتن 
به خود متوجه کردن به خود هموار کردن به دادگاه جلب کردن 
به دار آويختن به دار آويخته شدن به دار آويزى 
به دار زدن به دام افتادن به دام افکندن 
به دام انداختن به دام اندازى به دام عشق انداختن 
به دام کشيدن به درازا بحث کردن به درازا کشاندن 
به درازا کشيدن به درجه اشرافى رسيدن به درجه اغراق آميزى بزرگ کردن 
به درجه ى تهوع به درجه ى خدايى پرستيدن به درد آوردن 
به درد خور به درد خوردن به درد خورى 
به درد هر کارى خورنده به درون به درون ريختن 
به درون کشيدگى به درون کشيدن به دست 
به دست آمده به دست آمده از زيست شناسى عملى به دست آمده در اثر خشک شدن به وسيله انجماد 
به دست آوردن به دست آوردنى به دست آورنده 
به دست آورى به دست چپ به دست چند نفر گشته 
به دست شهردارى دادن به دست نيامدنى به دفع الوقت گذراندن 
به دقت به دقت بررسى کردن به دقت جويا شدن 
به دقت خواندن به دقت نگريستن به دلگرمى 
به دنيا آوردن به دو بخش تقسيم کردن به دو زبان نوشته شده 
به دو شاخه منشعب کردن به دو قسمت مساوى تقسيم کردن به دور انداختن 
به دور چيزى به طور مارپيچ پيچيدن به دور چيزى پيچيدن به دور چيزى چرخيدن 
به دور چيزى گشتن به دور محور ثابتى گشتن به دور محور گشتن 
به دور مدار معينى گشتن به دور مدارى گشتن به دوران انداختن 
به دوش کشيدن به دوش گرفتن به راه انداختن 
به راه اندازى به راه جديدى رفتن به رخ ديگران کشيدن 
به رخ کشيدن به رسم يادگار نگاه داشتن به رسميت شناختن 
به رشک و حسد در افتادن به رقابت واداشتن به رمز در آوردن 
به رمز درآوردن به رمز دودويى به رمز نوشتن 
به رمز وانمود کردن به رنگ آبى نيلگون به رنگ برنج 
به رنگ برنز به رنگ بنفشه به رنگ تاج خروسى 
به رنگ خون به رنگ روشن به رنگ طلاى سفيد 
به رنگ عين الشمس به رنگ قرمز به رنگ قرمز آجرى 
به رنگ قهوه اى و سبزه درآوردن به رنگ کاسبرگ به رنگ گندم 
به رنگ گوشتى به رنگ لاکى درآوردن به رنگ نيلى 
به رنگ هاى گوناگون به رهن دادن به رهن گذاردن 
به روز دادن به روش اثباتى به روش امروزى درآوردن 
به روش ديگر به روش يا سبک خاصى درآوردن به روى صحنه آوردن 
به ريسمان کشى به ريسمان کشيدن به زبان آوردن 
به زبان ساده و قابل فهم درآوردن به زبان عاميانه به زبان غير مصطلح يا آميخته در آوردن يا ترجمه کردن 
به زبان يا لهجه مخصوص به زحمت به زحمت انداختن 
به زحمت جلو رفتن به زحمت درست شده به زحمت راه رفتن 
به زحمت ساختن به زحمت کشيدن به زنى تجاوز کردن 
به زور به زور باز کردن به زور باطناب کشيدن 
به زور بردن به زور بردن يا گرفتن به زور به چيزى خاتمه دادن 
به زور به کار وادارنده به زور پيش بردن به زور تصرف کردن 
به زور تهديد يا شکنجه گرفتن به زور جا دادن به زور چپاندن 
به زور چپانده به زور خارج کردن به زور داخل شدن 
به زور داخل شونده به زور ستان به زور ستاندن 
به زور ستانى به زور شکنجه به کارى واداشتن به زور قاپيدن و غصب کردن 
به زور کشيدن به زور گرفتن به زور مالى را از مالک گرفتن 
به زور مطالبه کردن به زور و با تهديد مجبور به انجام کارى کردن به زور و فشار وادار کردن 
به زور وادار کردن به زور وارد شدن به زير 
به زيرکى به ژاپونى به سبب 
به سبک رومى به سبک ژاپنى در آوردن به سبک ژاپونى تزيين نمودن 
به سبک گوتيک در آمدن به سبک گوتيک در آوردن به سبک معمارى قديم يونان 
به سبکى به سخن پرداختن به سر خلق آوردن 
به سرنوشت شوم دچار کردن به سستى به سلامتى 
به سلامتى کسى باده نوشيدن به سلامتى کسى نوشيدن به سه بخش تقسيم شده 
به سه بخش تقسيم کردن به سه بخش مساوى تقسيم کردن به سه شاخه تقسيم شدن 
به سه قسمت تقسيم کردن به سه قسمت منقسم شدن به سوى 
به سوى آسمان به سوى باختر به سوى باختر رفتن 
به سوى بالا موج زدن به سوى بندر به سوى جلو 
به سوى جنوب به سوى جنوب غربى به سوى خاور رفتن 
به سوى خشکى به سوى درون کشيدن به سوى دريا 
به سوى ديگر به سوى زمين به سوى سراشيب 
به سوى شرق به سوى شمال به سوى فضا 
به سوى محور کشنده به سياه چال انداختن به سيخ زدن 
به سيخ کباب زدن به سيخ کشيد به سيخ کشيدن 
به شادمانى به شاگردى گرفتن به شرح فوق 
به شعر درآوردن به شکل آبشار ريختن به شکل ابر 
به شکل استخوان بندى در آوردن به شکل بال به شکل بدن 
به شکل بز به شکل بز کوهى به شکل بهمن فرود آمدن 
به شکل پروانه به شکل پوسته حلزون به شکل پوسته در آوردن 
به شکل تخم مرغ وارونه به شکل توت شدن به شکل تيردان 
به شکل چاقوى شاخه زنى به شکل چرخ به شکل چرم 
به شکل چماق يا گرز به شکل چنگ يا بربط به شکل چهار گوش 
به شکل چوب دستى يا چماق و غيره درآوردن به شکل حديده يا قلاويز درآوردن به شکل خال 
به شکل خوشه به شکل داس به شکل داس درآوردن 
به شکل داستان در آوردن به شکل دايره به شکل در آمده 
به شکل در آوردن به شکل در آورده شده به شکل در آورنده 
به شکل درآمده به شکل درآوردن به شکل درآورى 
به شکل درام يا نمايش درآوردن به شکل درخت به شکل درخت شدن 
به شکل درفش به شکل دريچه يا سوپاپ به شکل دوک درآمدن 
به شکل ذرات ريز و پايدار درآوردن به شکل راست گوشه به شکل روى 
به شکل زنگ به شکل سبزى به شکل ستاره 
به شکل ستاره درآمدن به شکل ستاره درآوردن به شکل ستاره ى پنج پر 
به شکل سرگنجشکى درآوردن گلوله به کسى پرت کردن به شکل سقنقر به شکل سم 
به شکل سوزن به شکل سير يا پياز به شکل سيم در آوردن 
به شکل شاخ و برگ در آوردن به شکل شخص به شکل شراب 
به شکل شطرنجى ساختن يا علامت گذاردن به شکل شعاعى به شکل صفحه يا ديسک 
به شکل صليب به شکل صندوق به شکل صندوق يا جعبه 
به شکل صورت فلکى درآمدن به شکل ضرب در به شکل طاق 
به شکل طبل به شکل طناب در آمدن به شکل عدسى در آوردن 
به شکل عصا به شکل غار درآمدن به شکل غزل 
به شکل فاخته به شکل فعل درآوردن به شکل فلس 
به شکل فنجان در آوردن به شکل قاب يا دورى يا طشت به شکل قارچ و سماروغ 
به شکل قاعده درآوردن يا ادا کردن به شکل قالب در آوردن به شکل قلاب 
به شکل قلاب درآوردن به شکل قلب به شکل قلب غير متقارن 
به شکل قلم به شکل قوز درآوردن به شکل قوس ياطاق درآوردن 
به شکل کاسبرگ به شکل کرم صد پا حرکت کردن به شکل کلاف يا گلوله نخ درآمدن 
به شکل کله قند به شکل کيک درآوردن به شکل گاسترولا درآوردن 
به شکل گاسرتولا در آمدن به شکل گلوله درآوردن به شکل گوه 
به شکل لرزانک در آوردن به شکل لفظ درآوردن به شکل مارپيچ 
به شکل مارپيچ جلو رفتن به شکل مارپيچ درآوردن به شکل مته 
به شکل مثلث به شکل مخروط به شکل مرواريد در آوردن 
به شکل مفرد درآوردن به شکل مکعب درآوردن به شکل منحنى در آوردن 
به شکل منطقى درآوردن به شکل ميخ به شکل ميله 
به شکل ميله هاى کوچک به شکل ناخن به شکل نرم تنان 
به شکل نصف محرف به شکل نصفه وجهى به شکل نى 
به شکل نيم ماه به شکل نيمدايره به شکل هسته شدن 
به شکل هلال به شکل وان به شکل يا شبيه بودن 
به شکم فرو بردن به شمار آوردن به صحبت تلفنى خاتمه دادن 
به صدا در آوردن به صدا در آوردنى به صدا درآوردن 
به صفر رسيدن به صورت آشغال در آوردن به صورت آمار تصادفى نشان دادن 
به صورت آمريکايى درآوردن به صورت ابزار درآوردن به صورت اتفاقى يا تصادفى در آوردن 
به صورت اجمال در آوردن به صورت ارکست درآوردن به صورت اسلامى در آوردن 
به صورت اسم در آوردن به صورت اصلى برگرداندن به صورت افسانه در آوردن 
به صورت افسانه درآوردن به صورت افسانه يا اسطوره در آوردن به صورت الفبايى مرتب کردن 
به صورت الکل چوب در آوردن به صورت الکل درآوردن به صورت الياف در آوردن از 
به صورت امروزى در آوردن به صورت ايده آل در آوردن به صورت بافه درآوردن 
به صورت بال گسترده درآوردن به صورت برنامه درآوردن به صورت بلورهاى خوشه اى در آوردن 
به صورت پستان به صورت پلاستيک در آوردن به صورت پلکان در آوردن 
به صورت پنيرى درآوردن به صورت پودر در آوردنى به صورت پودر درآوردن 
به صورت پودر يا ذرات ريز درآورنده به صورت پول در آوردن به صورت تئاتر در آوردن 
به صورت تجارتى درآوردن به صورت تحت اللفظى درآوردن به صورت تخيلى در آوردن 
به صورت تفاله درآوردن به صورت توده جمع کردن به صورت جزيره درآوردن 
به صورت جوخه يا دسته درآوردن به صورت حديث در آوردن به صورت حکومت مطلقه و استبدادى اداره کردن 
به صورت حلقه در آوردن به صورت خطه در آوردن به صورت خود کار در آوردن 
به صورت خودکار به صورت خودکار خاتمه يافتن به صورت خودکار درآوردن 
به صورت خودگردان به صورت خيالى درآوردن به صورت خيلى ريز و ظريف 
به صورت داستان در آوردن به صورت داستان درآوردن به صورت دسته جمعى سرود خواندن 
به صورت دسته حرکت کردن به صورت دسته ياتيم درآمدن به صورت دستى 
به صورت دموکراسى درآمدن به صورت دموکراسى درآوردن به صورت دورانى يا متناوب ظاهر شدن 
به صورت دوره اى به صورت دولتى در آوردن به صورت ذرات ريز و پودر مانند در آوردن 
به صورت ذره به صورت ذغال درآوردن به صورت رشته هاى انبوه و کرکدار در آوردن 
به صورت رشته هاى برنج مانند درآوردن به صورت رمز در آوردن به صورت رمز درآوردن 
به صورت رنگين کمان در آمدن به صورت زمستانى در آمدن به صورت سمبل درآوردن 
به صورت سنت درآوردن به صورت سند درنيامده به صورت سنگ هاى چهارگوش کوچک درآوردن 
به صورت سود ناويژه به دست آوردن به صورت سوسياليستى درآوردن به صورت شرکت 
به صورت شرکت درآمده به صورت شفاهى بيان کردن به صورت شليک در کردن 
به صورت شمش در آوردن به صورت شيشه در آوردن به صورت شيشه درآمدن 
به صورت شيى يا ماده درآوردن به صورت صف يا ستونى پرواز کردن به صورت صفت مغلوب 
به صورت صفوف منظم به صورت طولى درآوردن به صورت طومار در آوردن 
به صورت ظاهر فهميدن يا فهاندن به صورت عادى و معمولى در آوردن به صورت عدد صحيح 
به صورت غير روحانى يا غير علمى در آوردن به صورت فردى در آوردن به صورت فرمول درآوردن 
به صورت فکرى در آوردن به صورت قانون در آمدن به صورت قانون درآوردن 
به صورت قانون موضوعه درآوردنى به صورت قطب مثبت در آوردن به صورت قلمرو در آوردن 
به صورت قند سوخته درآمدن يا درآوردن به صورت کپسول درآوردن به صورت کربن درآوردن 
به صورت کربنات به صورت کره درآوردن به صورت کروى در آوردن 
به صورت گرد در آوردن به صورت گره درآوردن به صورت گله و رمه در آمدن 
به صورت لبى ادا کردن به صورت لسانى بيان کردن به صورت مادى و خارجى مجسم کردن 
به صورت مايع درآوردن به صورت متضاد در آوردن به صورت متن نمايشنامه درآوردن 
به صورت مثلث درآوردن به صورت مجلد در آوردن به صورت مجمل بيان کردن 
به صورت محلول درآوردن به صورت مسجع و مقفى در آوردن به صورت مسلم درآوردن 
به صورت مسند قرار دادن به صورت مشتق استعمال شده به صورت مضرس 
به صورت مواد در آوردن به صورت موج درآمدن به صورت مينياتور در آوردن 
به صورت نسبى در آوردن به صورت نقدينه درآوردن به صورت نمايش در آوردن 
به صورت نوار در آوردن به صورت نوار يا تسمه درآوردن به صورت نوک تيز درآمدن 
به صورت نيمرخ سياه نشاندادن به صورت همزبان به صورت هنگ در آوردن 
به صورت وام و اجاره دادن به صورت ياد بود درآوردن به صورت يک واحد يا يگان درآوردن 
به صيغه جمع درآوردن به ضميميه آن به طرز انگليسى تلفظ کردن 
به طرز چاپلوسانه به طرز خوبى مورد عمل قرار گرفته به طرز زيبا و دلپذير 
به طرز مخصوص به طرز نوين به طرز نوينى درآوردن 
به طرف به طرف آسمان به طرف انسان 
به طرف بالا به طرف بالا انداختن به طرف بالا پرتاب کردن 
به طرف بالا رفتن به طرف بالا کج کردن به طرف پايين 
به طرف پايين و عقب خم شده به طرف پشت به طرف جاذبه يا مرکز نفوذ متمايل شدن 
به طرف جلو به طرف جنوب به طرف جنوب شرقى 
به طرف چپ به طرف چپ کشتى به طرف خارج 
به طرف خانه به طرف خاور رفتن به طرف خود آوردن 
به طرف خود کشيدن به طرف ديگر معادله بردن به طرف راست حرکت کردن 
به طرف رودخانه به طرف زمين به طرف ساحل 
به طرف شرق به طرف شمال شرقى به طرف شمال غربى 
به طرف صفر ميل کردن به طرف عقب به طرف عقب کشتى 
به طرف مرکز کشتى به طرف مغرب به طرف وسط 
به طرفدارى از به طمع انداختن به طمع طعمه يا سودى گرفتار کردن 
به طور آراسته و منظم و پاکيزه به طور آرام به طور آزاد يا رايگان 
به طور آشفته گريزاندن به طور آشکار به طور آنى يا زودگذر 
به طور آهسته به طور آهسته و غير مستقيم از شرکسى راحت شدن به طور اجمالى بررسى کردن 
به طور ارادى به طور اريب به طور اريب سايه زدن 
به طور اساسى به طور استثنايى به طور اضافه 
به طور اضافى يا زائد به طور اغراق آميزى عمل کردن به طور افتخارى 
به طور افراط مصرف کردن به طور افزاينده به طور اکمل 
به طور امکان پذير به طور انبوه به طور انسانى 
به طور انفرادى به طور اهانت آميز به طور با ارزش 
به طور باد کرده به طور بد به طور برتر 
به طور برجسته به طور برجسته نشان دادن به طور برجسته يا قابل ملاحظه 
به طور برجسته يا معلوم به طور بريده بريده ادا کردن به طور بهتر 
به طور بى ابر يا روشن به طور بى ترتيب به طور بيش از حد 
به طور بيهوده به طور پست به طور پنهانى 
به طور پنهانى درمحلى ميکروفون نصب کردن به طور پهناور به طور پوج 
به طور پوسيده به طور پيزوالکتريکى به طور پيوسته 
به طور تابشى به طور تحت اللفظى به طور تدريجى تندتر 
به طور تر به طور تر و تميز به طور ترسناک 
به طور ترسناک ياغم انگيز به طور تشبيه به طور تعارفى 
به طور تغيير پذير به طور تفريحى کارى را کردن به طور تمام و کمال 
به طور تنه دار به طور توالى قرار گرفتن به طور تيره 
به طور تيز ياتند به طور ثابت يا معين به طور جالب توجه 
به طور جدى به طور جدى اظهار کردن به طور جسارت آميز 
به طور جسيم و پرجثه به طور جمعى به طور چاره ناپذير 
به طور چند در ميان آزمودن به طور چهار گانه به طور حاشيه 
به طور حتم به طور حسابى به طور حيرت انگيز 
به طور خالص يا يکدست يا بى گناه به طور خالى به طور خشک 
به طور خصوصى به طور خطى به طور خفيف 
به طور خلاصه به طور خواب آلود و سرگردان حرکت کردن به طور خود کار ضبط کننده 
به طور خودکار به طور خودکار بسته شونده به طور خودکار عمل کردن 
به طور خودکار متعادل شونده به طور خودمانى و صميمانه به طور خوش مزه 
به طور درهم به طور درهم و بر هم به طور دسته جمعى 
به طور دلپذير به طور دمر به طور دنج قرار گرفتن 
به طور راسى به طور رديف به طور رضايت بخش 
به طور رقيق به طور روحانى به طور روشن 
به طور ريز باريدن به طور زننده احساساتى به طور زياد 
به طور ژرف به طور ساده به طور سالم و خوشحال 
به طور سراسرى به طور سرانه به طور سرجمع 
به طور سرد به طور سرراست به طور سرى 
به طور سريع ورد خواندن به طور سطحى پاشيدن به طور سطحى خواندن 
به طور سطحى درست به طور سطحى سوختن به طور سطحى مورد توجه قرار دادن 
به طور سه برابر به طور سوء اداره کردن به طور شايسته 
به طور شايسته و در خور به طور شفاهى به طور شگفت انگيز 
به طور شل و ول به طور شيک به طور شيميايى 
به طور شيميايى خنثى کردن به طور صحيح به طور صحيح و سالم 
به طور صفت به طور ضرورى به طور ضمنى 
به طور ضمنى فهماندن به طور طاق باز به طور طبيعى 
به طور طبيعى افشانده شدن به طور ظريف به طور عادى 
به طور عادى يا طبيعى به طور عاقلانه به طور عالى 
به طور عالى يا ظريف يا ريز به طور عام گفتن به طور عجيب 
به طور عرضى برش کردن به طور عريان به طور عزيز 
به طور عکس به طور عمده به طور عمود 
به طور عمودى به طور عمودى از زمين بلند شدن به طور عوام پسند 
به طور غافلگير به طور غريب به طور غريب يا بيگانه 
به طور غلط به کار بردن به طور غلط يا در محل غير مناسب بايگانى کردن به طور غير ارادى 
به طور غير عادلانه تقسيم کردن به طور غير عادى به طور غير عادى و مرموز 
به طور غير قابل بحث به طور غير قابل برگشت به طور غير قابل پيمايش 
به طور غير کافى به طور غير معمول به طور غيرمنظم پخش شدن 
به طور فراوان به طور فساد پذير به طور فشرده 
به طور فقيرانه به طور فوق العاده به طور فى البديهه 
به طور قابل توجه به طور قابل ستايش به طور قابل گوشزد 
به طور قاچاقى کار کردن به طور قاچاقى ماهيگيرى کردن به طور قاطع شکست دادن 
به طور قانونى به طور قراردادى به طور قطع اظهار داشتن 
به طور قطع گفتن به طور قطعى به طور کارى 
به طور کامل به طور کامل افراشتن به طور کج 
به طور کشنده به طور کلى به طور کلى هر رساله يا کتاب مقدس 
به طور کنايه نشان دادن به طور کند و ملايم به طور گرم 
به طور گل دار به طور لامزه يا دلچسب به طور لذت بخشى تحريک کردن 
به طور لزوم به طور مارپيچ حرکت کردن به طور مايل 
به طور مبتذل به طور متشابه به طور متصل 
به طور متفاوت به طور متقاطع به طور متقاطع هاشور زدن 
به طور متناوب به طور مثبت به طور مجاز 
به طور مجانى به طور محض به طور مختصر بيان کردن 
به طور مختلف به طور مخوف به طور مداوم حرف زدن 
به طور مذهبى به طور مريى به طور مساوى 
به طور مستقيم نشان دهنده به طور مسلسل به طور مسلسل بيرون دادن 
به طور مسلم به طور مشترک امرى را انجام دادن به طور مشخص نر يا ماده 
به طور مشهور يا متداول به طور مصنوعى خواب کردن به طور مصنوعى ساختن 
به طور مصنوعى گرده افشانى کردن به طور مضاعف به طور مضحک 
به طور مطلق به طور معترضه به طور معترضه گفتن 
به طور معقول يا عادلانه به طور معنوى تفسير کردن به طور معيوب 
به طور مقطوع به طور ملايم به طور مناسب 
به طور منظم به طور منقطع شيپور زدن به طور مه آلود يا مبهم 
به طور موثر يا کارگر به طور موجى حرکت کردن به طور مورب 
به طور ميانه به طور ناتمام به طور ناچيز 
به طور نازک يا لاغر به طور نازيبا به طور ناشايسته 
به طور ناقص به طور ناگهانى غضبناک شدن به طور نامفهوم حرف زدن 
به طور ناهمگن به طور ناهنجار به طور نزديک 
به طور نسبى به طور نفرت انگيز به طور نگران 
به طور نمونه يا رمز به طور هنرمندانه يا هنرى به طور هوايى 
به طور هيبت يا ترسناک به طور وارونه و معکوس به طور وارونه يا معکوس 
به طور واضح به طور واقعى به طور واهى چيزى را ساختن 
به طور وحشيانه به طور وسيع به طور يکپارچه رنگ کردن 
به طور يکجا به طور يکسان به طور يکنواخت 
به طور يکنواخت يا يک وزن خواندن به طور يوميه به طورى که 
به طول انجاميدن به طول کافى به ظرافت ياس 
به ظهور رساندن به عفت و ناموس تجاوز کردن به عقب 
به عقب بردن به عقب برگشتن به عقب برگشته 
به عقب رفتن به عقب سرازير شدن به عقب گام برداشتن 
به عقيده ى به علائم رمزى مخابراتى گوش دادن به علت 
به علت اين که به عمل آورنده تحقيقات محرمانه به عملى دست زدن 
به عناوين گوناگون به عنوان الگو به کار بردن به عنوان داور مسابقات را اداره کردن 
به عنوان رئيس تشريفات عمل کردن به عنوان مثال به عنوان نمونه به کار بردن 
به عنوان نمونه يا سرمشق به کار رفتن به عنوان همقطار پذيرفتن به عنوان والدين عمل کردن 
به عنوان يادداشت و براى ثبت نوشتن به عوض به غلط تفسير کردن 
به غلط قضاوت کردن به فال نيک گرفتن به فراوانى 
به فراوانى دور به فرزندى پذيرفتن به فرض 
به فعاليت پرداختن به فعاليت واداشتن به فکر انداختن 
به فکر خطور دادن به فکر خود به قتل رساندن 
به قدر به قدر ظرفيت يک ماشين به قدر کفايت 
به قدر لازم به قدر يک اتاق پر به قدر يک بشقاب 
به قدر يک بشکه به قدر يک بيل به قدر يک بيلچه 
به قدر يک جيب به قدر يک چمچه به قدر يک سبد 
به قدر يک سطل به قدر يک فنجان چاى به قدر يک قاشق چاى خورى 
به قدر يک گونى به قدر يک ليوان به قسمت هاى کوچک تقسيم کردن 
به قسمت هاى مجزا تقسيم نمودن به قصد غارت حمله کردن به قطعات تقسيم کردن 
به قطعات مستطيل تقسيم کردن به قله رسيدن به قهقرا رفتن 
به قوت به قور يک دامن به قول 
به قول معروف به قوه سه رسيدن به قيد قول شرف آزاد ساختن 
به قيد کفيل آزاد کردن به قيد کفيل آزاد کردن و شدن به کار آمدن 
به کار اجبارى گمارى به کار انداختن به کار اندازنده 
به کار اندازى به کار بردن به کار بردن مغز 
به کار بردنى به کار برده به کار برنده 
به کار برنده سخنان زننده به کار برنده ى دست راست به کار برى 
به کار بستن به کار پرداختن به کار خور 
به کار خوردن به کار خورى به کار رفتن 
به کار رفته به کار زدن به کار گرفتگى 
به کار گرفتن به کار گماردن به کار گمارى 
به کار گماشتن به کار نبرده به کار نرفته 
به کار نيداختنى به کار نيفتاده به کار و ادارى 
به کار ويژه اى گماردن به کارخورى به کارگيرى 
به کارهاى اجتماعى تخصيص دادن به کارى ادامه دادن به کارى گماشتن 
به کارى مبادرت کردن به کالاهاى درون ويترين مغازه نگاه کردن به کانون آوردن 
به کثافت به کجا به کدام درجه 
به کدام طرف به کدام نقطه به کرايه واگذارنده 
به کسب يا شغل پايان دادن به کسى خنديدن به کسى سر زدن 
به کسى واگذار کردن به کشتى يا وسيله نقليه ديگرى انتقال دادن به کشور آوردن 
به کشور ديگر رفتن به کفل کسى سقلمه زدن به کليسا رفتن 
به کمال و زيبايى رسيدن به کمر زدن به کمک طنين 
به کمک کامپيوتر به کنار به کنار کشتى آمدن 
به کيش ديگرى آوردن به گدايى انداختن به گردش در آوردن 
به گروه شکارچى پيوستن به گناه متهم کردن به گواهى خواستن 
به گوش خوردن به گوش دل پذيرفتن به گوش نخورده 
به گونيا به لانه پناه بردن به لباس مبدل در آمدن 
به لطافت ياس به ما به ماموريت فرستادن 
به مانعى برخورد کردن به مايه درآوردن به مبارزه طلبيدن 
به مبارکى افتتاح کردن به مثل درآوردن به محض 
به محض اين که به محل اوليه باز گرداندن به مخاطره انداختن 
به مدت دهسال به مدت طولانى به مدرسه فرستادن 
به مرحله نهايى رساندن به مزايده گذاشتن به مسلسل بستن 
به مطالعه دقيق پرداختن به معلومات خود افزودن به مقدار زياد 
به مقدار فراوان به مقدسات بى حرمتى کردن به ملاحظه 
به ملايمت به موجودى افزودن به ميدان يا صحرا رفتن 
به ميراث بردن به ميل خود به ناز چيز خوردن 
به نام به نام اشتباهى صدا کردن به نام شخص ديگرى نوشتن 
به نام صدا کردن به نتيجه رساندن به نتيجه رسيدن 
به نتيجه موفقيت آميزى رسيدن به نثر درآوردن به نحو اکمل انجام يافته 
به نخ کشيدن به نزاع انداختن به نزديکى 
به نژادى به نسبت به نسبت تقسيم کردن 
به نسبت ثابت به نسبت قيمت به نظر آمدن 
به نظر آمدن مراقب بودن به نظر آوردن به نظر رسيدن 
به نظم آوردن به نظم در آوردن به نفع 
به نفع يک طرف به نقطه اوج رسيدن به نمايندگى ديگرى راى دادن 
به نيابت قبول کردن به نيترات تبديل کردن به نيکنامى ياد شده 
به نيکوترين روش به هدر دادن به هدف خوردن 
به هر اندازه به هر بهانه به هر صورت 
به هر کس که به هر مقدار به هر مکانى 
به هم آمدن به هم آميختگى به هم آميختن 
به هم آميخته به هم اتصال پيدا کردن به هم اتصال دادن 
به هم ارتباط داشتن به هم افزودن يا چسبانيدن به هم انداختن 
به هم بافتن به هم بافتن و به صورت طناب درآوردن به هم بستگى 
به هم بستن به هم پيچاندن به هم پيچيدگى 
به هم پيچيدن به هم پيچيده به هم پيچيده شدن 
به هم پيوست به هم پيوستگى به هم پيوستن 
به هم پيوسته به هم پيوسته در اثر اتحاد و اشتراک به هم تابيدن 
به هم تابيدن و بافتن به هم تابيده به هم جفت کردن 
به هم جفت کردن دو چيز به هم جور شدنى به هم جور کردن 
به هم چسباندن به هم چسباننده به هم چسبيدن 
به هم چسبيده به هم چسبيده بودن به هم خوردگى 
به هم خوردگى مزاج به هم خوردن به هم خورده 
به هم دوختن به هم ريختگى به هم ريختن 
به هم ريخته به هم زدن به هم زدن آتش بخارى 
به هم زدن آرامش عمومى به هم زده به هم زننده 
به هم سائيدن به هم فشردگى به هم فشردن 
به هم فشردنى به هم فشرده به هم قفل کردن 
به هم کشيدن به هم کوفتن به هم متصل کردن 
به هم متصل و پيوسته به هم مخلوط کردن به هم مربوط بودن 
به هم موکول بودن به هم ميخ زدن به هم نپيوسته 
به هم نخوردن به هم نخوردنى به هم وصل کردن 
به همان اندازه به همان نسبت به همچنين 
به همکارى پذيرفتن به همکارى يا شراکت خاتمه دادن به همه جور قدم تربيت شده 
به همين نحو به هنجار به هنجارى 
به هوا راندن به هوا فرستادن به هوس افتاده 
به هوش به هوش آمدن به هوش آوردن 
به هوش آورنده به هوش آورى به هيجان آوردن 
به هيچ طريق به هيچ عنوان به هيچ وجه 
به وجد آمده به وجد آوردن به وجد و طرب آمدن 
به وجود آمدن به وجود آمده از چوب به وجود آمده از يک پدر و مادر 
به وجود آوردن به وجود آورده به وجود آورنده 
به وسيله به وسيله آب پاشى خيس کردن به وسيله آب تجزيه شدن 
به وسيله آلت تعديل گرما کنترل کردن به وسيله آمبولانس حمل کردن به وسيله اسباب گردنده جلو رفتن 
به وسيله اشعه مجهول معالجه کردن به وسيله اصطکاک گرم کردن به وسيله اعمال زورکارى از پيش برنده 
به وسيله افق محدود کردن به وسيله القاى برق معالجه کردن به وسيله باد جارو شده 
به وسيله باد و باران نقل و انتقال يافتن به وسيله بحث شفاهى موضوعى را روشن کردن به وسيله بردار رهبرى کردن 
به وسيله برق چاپ کردن به وسيله بى سيم عکس فرستادن به وسيله پرچم مخابره کردن 
به وسيله پليس اداره و کنترل کردن به وسيله تجزيه و تحليل روانى معالجه کردن به وسيله تراوش تجزيه کردن 
به وسيله تطميع به دام انداختن به وسيله تعميد نامگذارى کردن به وسيله جوشاندن و تخمير آبجو ساختن 
به وسيله حق امتياز محفوظ مانده به وسيله خط داراى فاصله کردن به وسيله خود شخص 
به وسيله خون منتشر شده به وسيله درزگيرى به هم متصل کردن به وسيله سپر حفظ کردن 
به وسيله سکوب متحرک چيزى را حمل کردن به وسيله شکاف به دو قسمت مساوى تقسيم شده به وسيله شيپور يا ناى راحت باش دادن 
به وسيله ضربات متوالى بالا يا پايين راندن به وسيله طناب و قرقره کشيدن به وسيله عکاسى گراور سازى کردن 
به وسيله عمل جراحى زهدان را در آوردن به وسيله قفل بسته و محکم شدن به وسيله قوه جاذبه حرکت کردن 
به وسيله کارت پستال مکاتبه کردن به وسيله کشتى حمل شده به وسيله کلون محکم کردن 
به وسيله گزنه گزيده شدن به وسيله لوله باز نگاه داشتن به وسيله ليزين تجزيه سلولى به عمل آوردن 
به وسيله مالش پاک کردن به وسيله مايع اشباع شدن به وسيله مجرا يا ناودان بردن 
به وسيله مواد شيميايى تقويت کردن به وسيله نفوذ تجزيه کردن به وسيله نور به چيزى حساسيت دادن 
به وسيله هوا نقل و انتقال يافته به وسيله ى هوا سرد کردن به وسيله ى هواپيما حمل و نقل کردن 
به وضع اول برگشتن به وضع بد گذشته برگشتن به وقت 
به وقت ديگر موکول کردن به ويرانى به ياد 
به ياد آوردن به يادبود به يادگار 
به يادگار نگاه داشتن به يغما بردن به يغما دادن 
به يک اندازه به يک حمله به يک درجه 
به يک طرف به يک طرف متمايل کردن به يک نحوى 
به يک نظر ديدن به يک نوعى به يکديگر 
به يکديگر متکى بودن به يون تجزيه کردن بها 
بها قائل شدن بها گذارى مجدد بها گذاشتن بر 
بهادار بهادارى بهادر 
بهادرى بهار بهار جوانى 
بهار خواب بهار زندگانى بهاره 
بهارى بهانه بهانه آوردن 
بهانه براى عدم حضور در دادگاه درزمان مقرر بهانه کردن بهانه کننده 
بهانه گير بهبود بهبود امکانات 
بهبود پذير بهبود پذيرى بهبود دهنده 
بهبود طلبى بهبود گراى بهبود گرايى 
بهبود ناپذير بهبود يابنده بهبود يافتن 
بهبودى بهبودى از مرض در اثر پيش بينى جريان مرض بهبودى بخش 
بهبودى بيمارى بهبودى دادن بهبودى سريع 
بهبودى ناپذير بهبودى يافتن بهت 
بهت آور بهت زده کردن بهت و حيرت 
بهتان بهتان افترا بهتان زدن 
بهتان زدن به بهتان زن بهتر 
بهتر از ديگرى انجام دادن بهتر بودن از بهتر شدن 
بهتر شونده بهتر فروش رفتن بهتر کردن 
بهتر کردن چاره کردن بهتر کننده بهتران 
بهترى بهترين بهترين قسمت 
بهترين کار بهترين لباس خود را پوشيدن بهجلو 
بهدارى بهدارى کشتى و دانشکده و غيره بهداشت 
بهداشتى بهدايت بهدايت نفس خود 
بهر بهر اندازه که بهر جا که 
بهر حال بهر دليل بهر سو 
بهر علت بهر کسى که بهراس 
بهراس انداختن بهرام بهرتيب 
بهرجهت بهرحال بهرکجا 
بهرکجا که بهرکجا که شد بهره 
بهره بردار بهره بردارى بهره بردارى کردن 
بهره بردارى کردن از بهره تقويت بهره تقويت در حلقه باز 
بهره تقويت درطبقه بسته بهره جويانه بهره داشتن 
بهره غير مجاز بهره مند ساختن بهره مند شدن از 
بهره مندشدن از بهره ور بهره ورى 
بهساز بهساز گاه بهساز گر 
بهسازگر بهسازى بهسازى کردن 
بهسه بهشت بهشت برين 
بهشت خيالى بهشتى بهگرا 
بهگرا شدن بهگرايى بهگزين 
بهگزينى بهمان بهمان خوبى 
بهمن بهمنى بهنژاد 
بهنژاد کردن بهنژادى بهنگام 
بهنگام در آوردن بهنگام درآورى بهيجان 
بهيجان آمدن بهيجان آوردن بهيجان در آوردن 
بهين بهين ساختن بهينگى 
بهينه بهينه ساختن بهينه سازى 
بهينه سازى دستى بهينه شده بو 
بو دادن بو داده بو داشتن 
بو دهنده بو کردن بو کشنده 
بو کشيدن بو گرفته بوئيدن 
بوا بواسطه بواسطه ماهيت خود فعل 
بواسير بواسير لحمى بوالهوس 
بوالهوسانه بوالهوسى بوتان 
بوته بوته آزمايش بوته آهنگرى 
بوته توت فرنگى بوته حنا بوته خار 
بوته خاردار بوته خزنده و هميشه بهار بوته دار 
بوته دار کردن بوته زار بوته سماق 
بوته شاهدانه بوته فلفل قرمز بوته قالگرى 
بوته کنجد بوته کندر بوته کوتاهى که در اتازونى مى رويد 
بوته لادن بوته مانند بوته مانندى 
بوته ميخک بوته نيل بوته ها و درختان کوچکى که زير گياه بزرگترى مى رويد 
بوته هاى پر چينى از قبيل خفچه و غيره بوته هميشه سبز آسيايى بوته وحشى جاوى 
بوته ى سريش بوته ياسمن بوتيريک 
بوتيک بوتيمار بوتيمار قهوه اى رنگ 
بوتيمار معمولى آمريکايى بوجار بوجارى 
بوجارى کردن بوحدت بوحشت 
بوحشت انداختن بود بودا 
بودائيان بودائيسم بودادن 
بودادن و سرخ کردن بودار بودايى 
بودباش بودباش گزيدن در بودجه 
بودجه احتياطى بودگاه بودله 
بودله ژاپنى بودن بودن خدا در مخلوق 
بودند بودنى بوده 
بوده است بودى بور 
بوراق بوراق خام بوران 
بورانى بورت بورچاق 
بورد بورژوازى بورس 
بورس تحصيلى شامل هزينه مسافرت و تحقيقات در خارج از محل خود بورس سهام بورس سهام و ارز 
بورس کالاهاى مختلف بوره بوره طبيعى 
بورى بوريا بوريا بافى 
بوريا پوش کردن بوريايى بوزد 
بوزدا بوزينه بوزينه بزرگ و زشت و درنده خوى 
بوزينه داراى موى کلاله اى بوزينه دست دراز بوزينه دم کوتاه شبيه انسان 
بوزينه صفت بوزينه کوچک آمريکايى که دم انبوهى دارد بوس 
بوس و کنار بوس و کنار کردن بوسائل 
بوسايل بوستان بوسفور 
بوسله بوسليه بوسنده 
بوسنى بوسنى و هرزگوين بوسه 
بوسه آشتى بوسه گرفتن از بوسيدن 
بوسيدن و عشق بازى کردن بوش بوشل 
بوشن بوصال بوصال رسيدن 
بوصيت بوغلمه بوف 
بوف اروپايى بوفچه بوفه 
بوفور بوفور يافت شدن بوق 
بوق دوچرخه بوق زدن بوقلمون 
بوقلمون صفت بوقلمون ماده بوقلمون نر 
بوقناق بوقوع بوکس 
بوکس باز بوکس بازى بوکس بازى کردن 
بوکسل بوکش بوکشى 
بول بول داگ بولدوزر 
بولدوگ بولوارد بولى 
بولينگ بوليوى بوم 
بوم شناس بوم شناسى بوم شناسى حيوانى 
بوم شناسى فردى بوم شناسى گروهى بومادران 
بومادران هزار برگ بومى بومى ايليريا 
بومى پرستى بومى شدن بومى وار 
بوميان بوميان در اتازونى بوهريم 
بوى بوى بد بوى بد دادن 
بوى بد را مرتفع کردن بوى تند بوى خوش 
بوى خوش عطر بوى زننده بوى مشک 
بوى نا دادن بوى نا گرفته بوى ناگرفته 
بوى نامطبوع بويا بويان 
بويايى بويژه بويى 
بى بى آب بى آب کردن 
بى آبرو بى آبرو کردن بى آبرويى 
بى آتش سوختن بى آتيه بى آرام 
بى آرام کردن بى آرامگاه بى آرامى 
بى آرزو بى آزار بى آشوب 
بى آفتاب بى آلايش بى آلايشى 
بى آهک کردن بى آهنگ بى آواز 
بى ابر بى ابرو بى اتصال 
بى اثاثيه کردن بى اثر بى اثر بودن 
بى اثر سازى بى اثر کردن بى اثر کننده 
بى اثرى بى اجازه بى اجر 
بى احترام بى احترامى بى احترامى کردن به 
بى احتياط بى احتياطى بى احساس 
بى اختيار بى اختيارى بى ادب 
بى ادبانه بى ادبانه و با خشونت رفتار کردن بى ادبى 
بى ادبى کردن بى ادعا بى ارادگى 
بى اراده بى اراده کار کردن بى ارتباطى 
بى ارث بى ارزش بى ارزش کردن 
بى اساس بى اساس دانستن بى اساسى 
بى اسباب بى اسباب کردن بى استثنا 
بى استحکام بى استخوان بى استعداد 
بى استعدادى بى استفادگى بى استفاده 
بى اسلحه بى اشتباه بى اشتها 
بى اشتهايى بى اشتياق بى اشتياقى 
بى اشک بى اصل بى اطلاز 
بى اطلاع بى اطلاع از سياست بى اطلاع بودن از 
بى اطمينان بى اعتبار بى اعتبار ساختن 
بى اعتبار کردن بى اعتبار مايه رسوايى بى اعتبارى 
بى اعتدال بى اعتدالى بى اعتدالى در مصرف مشروبات الکلى و غيره 
بى اعتقاد بى اعتقاد شدن بى اعتقادى 
بى اعتمادى بى اعتنا بى اعتنا بودن 
بى اعتناء بى اعتنايى بى اعتنايى کردن به 
بى افزار بى اقبال بى اکسيژن کردن 
بى امان بى امتياز بى اميد 
بى انتظام بى انتظامى بى انتها 
بى انحراف بى اندازگى بى اندازه 
بى اندازه تشيفاتى و رسمى بى اندازه خرد بى اندازه سرد کردن 
بى اندام کردن بى انديشه بى انديشه يا بى مطالعه درست کردن 
بى انرژى بى انرژى شده بى انصاف 
بى انصافى بى انضباطى بى اهميت 
بى اهميت دانستن بى اهميت شدن بى اهميتى 
بى اولاد بى ايمان بى ايمانى 
بى بار بى بار يا بى حاصل کردن بى بارى 
بى باک بى باکانه بى باکانه پرواز کردن 
بى باکى بى بال بى بالاتنه 
بى بالى بى بچه بى بر 
بى بربست بى برچه بى برکت 
بى برگ بى برگ کردن بى بسيج کردن 
بى بصيرت بى بصيرتى بى بقا 
بى بليط سفر کردن بى بنبه بى بند 
بى بند و بار بى بنيه بى بنيه گى 
بى بها بى بهره سازى بى بهره کردن 
بى بو بى بودجه بى بى 
بى بى يا سرباز بى پا بى پاپوش 
بى پاداش بى پايان بى پايه 
بى پدر بى پدر و مادر بى پر و پا 
بى پرتو بى پرچم بى پرده 
بى پرده حرف زن بى پرده گويى بى پروا 
بى پروا دراز کشيدن يا نشستن بى پروا کار کردن بى پروايى 
بى پروايى نشان دادن بى پسر بى پشتيبان 
بى پلک بى پناه بى پناه گذاشتن 
بى پوست بى پوشش بى پوشش کردن 
بى پول بى پول و لات بى پولى 
بى پيرايه بى پيشقدر بى تا 
بى تاب بى تابى بى تاثير 
بى تاج و تخت کردن بى تامل بى تب 
بى تجربگى بى تجربه بى تجمل 
بى تخصص بى تخم بى تخمدان 
بى تخمدان کردن بى تدبير بى تدبيرى 
بى تربيت بى تربيتى بى ترتيب 
بى ترتيب کردن بى ترتيبى بى ترتيبى سياسى 
بى ترتيت بى ترحم بى ترديد 
بى ترس بى تزوير بى تسمه 
بى تشرفات بى تشريفات بى تشويش 
بى تصميم بى تصميم بودن بى تصميمى 
بى تصنع بى تصيمى بى تعادل 
بى تعارف بى تعصب بى تعقل 
بى تغيير بى تفاوت بى تفاوتى 
بى تقاوت بى تقصير بى تقصيرى 
بى تقوا بى تقوايى بى تکان 
بى تکلف بى تکلفى بى تکليف 
بى تکليفى بى تکيه بى تلبيس 
بى تمايل بى تمدن بى تمدنى 
بى تميز بى تناسب بى تناسبى 
بى تنوع بى تنوعى بى توافق 
بى توجه بى توجه به مقام بى توجه به نيک و بد 
بى توجهى بى توجهى به اصول دين بى ثبات 
بى ثبات بودن بى ثبات کردن بى ثبات يا ناپايدار در مقابل حرارت 
بى ثباتى بى ثمر بى جا 
بى جا خنديدن بى جاده بى جان 
بى جان شدن بى جان کردن بى جانى 
بى جرات بى جرات ساختن بى جرات کردن 
بى جراحت بى جزر و مد بى جسم 
بى جفت بى جلا بى جمجمه 
بى جمعيت بى جنبش بى جنبشى 
بى جهت بى چادر بى چاره 
بى چربى بى چون و چرا بى چون و چرايى 
بى چيزى بى حادثه بى حاصل 
بى حاصلى بى حال بى حال کردن 
بى حالت بى حالى بى حامى 
بى حجره گرزن بى حد بى حد و حصر 
بى حدو حصر بى حرارت بى حرف 
بى حرفه بى حرکت بى حرکتى 
بى حرمت ساختن بى حرمت کردن بى حرمتى 
بى حرمتى به مقدسات بى حرمتى کردن بى حس 
بى حس کردن بى حس کننده بى حس و بى روح کردن 
بى حس يا کرخت کردن بى حساب بى حسابى 
بى حسى بى حسى نسبت به درد بى حصل 
بى حصه بى حفاظ بى حفاظ گذاردن 
بى حق بى حقه بى حقيقت 
بى حميت بى حوصلگى بى حوصله 
بى حوصله کردن بى حيا بى حيله 
بى خار بى خاصيت بى خاصيت کردن 
بى خال بى خان بى خانمان 
بى خانمانى بى خانه بى خبر 
بى خبر از رسوم بى خبرى بى خبرى از کيفيات واقعى و ظاهرى 
بى خجالت بى خدا بى خدشه 
بى خرد بى خردانه بى خرده 
بى خرده کاغذ بى خرده کردن بى خردى 
بى خزان بى خطا بى خطايى 
بى خطر بى خطرى بى خواب 
بى خواب کننده بى خوابى بى خود 
بى خون بى خون کردن بى خيال 
بى خيال نگاه کردن بى خيالى بى دخل و تصرف 
بى درجه بى درخت بى درد 
بى دردسر بى درز بى درمان 
بى درنگ بى درنگى بى دريچه 
بى دريغ بى دست بى دست و پا 
بى دغدغگى بى دقت بى دقتى 
بى دکل کردن بى دليل بى دم 
بى دندان بى دهان بى دوام 
بى دوامى بى دود بى دوست 
بى دولت بى ديانتى بى دين 
بى دينى بى ذائقه بى ذات 
بى ذوق بى ذوق کردن بى راه 
بى راهه بى راى بى ربط 
بى ربط ساختن بى ربطى بى رتبه 
بى رحم بى رحمانه بى رحمى 
بى رخنه بى رد پا بى ردا کردن 
بى رغبت بودن بى رغبت کردن بى رغبت کننده 
بى رغبتى بى رفيق بى رقيب 
بى رگ کردن بى رمق بى رنگ 
بى رنگ کردن بى رنگى بى رنگى مو 
بى رهبر بى روح بى روحى 
بى رودربايستى بى روزنه بى رويه 
بى ريا بى ريا و تزوير بى ريايى 
بى ريخت بى ريشه بى ريل 
بى زبان بى زحمت بى زحمت ايجاد شدن 
بى زحمت درست کردن بى زمانى بى زن 
بى زنى بى زهوار بى زور 
بى زير و بم بى زيرنويس بى زين 
بى زيور بى زيوى بى سابقگى 
بى سابقه بى ساختار بى ساختمان 
بى ساقه بى سامان بى سايه 
بى سبب بى سبک بى سبوس کردن 
بى ستاره بى ستون بى سخاوت 
بى سر بى سر سازى بى سر کردن 
بى سر و صدا بى سر و صدايى بى سرب 
بى سرپرست بى سقف بى سلاح 
بى سليقه بى سنت بى سهم 
بى سواد بى سوادى بى سود 
بى سود و زيان بى سود و زيان شدن بى سوراخ 
بى سيم بى شائبه بى شاخ 
بى شاخ کردن بى شاخ و برگ بى شاخک 
بى شاخه بى شاخه کردن بى شباهت 
بى شباهتى بى شتاب بى شخصيت کردن 
بى شرط بى شرف بى شرفانه 
بى شرفى بى شرم بى شرمانه 
بى شرمانه گفتگو کردن بى شرمى بى شعاع 
بى شعور بى شعورى بى شفقت 
بى شکل بى شکم بى شکوه 
بى شمار بى شهرت بى شوهرى 
بى شيره بى صابون بى صبر 
بى صبرى بى صدا بى صدا شدن 
بى صدا کردن بى صداقت بى صدايى 
بى صدمه بى صراحت بى صرفه 
بى صنعت بى ضربه بى ضرر 
بى طاقتى بى طرف بى طرفانه 
بى طعم بى طمع بى ظرافتى 
بى ظرفيتى بى عاطفگى بى عاطفه 
بى عجله بى عدالت بى عدالتى 
بى عدالتى کردن بى عرضگى بى عرضه 
بى عرقه بى عزم بى عزمى 
بى عشق بى عصب بى عصمت کردن 
بى عضو بى عفاف بى عفت 
بى عفت کردن بى عفتى بى عقل 
بى عقل معاش بى عقلى بى علاج 
بى علاقگى بى علاقه بى علاقه بامور سياسى 
بى علاقه به مکالمه و تبادل فکر و خبر بى علاقه شدن بى علاقه کردن 
بى علامت بى عوض بى عيب 
بى عيب و نقص بى عيبى بى غده 
بى غذا بى غرض بى غرضانه 
بى غرضى بى غش بى غل و غش 
بى غلطى بى غم بى غم و غصه 
بى غيرت بى فاصلگى بى فاصله 
بى فاعل بى فايدگى بى فايده 
بى فر شدن بى فرزند بى فرهنگ 
بى فروغ بى فصاحت بى فصل 
بى فضيلت بى فکر بى فنر 
بى قاعدگى بى قاعده بى قالب 
بى قانون و قاعده بى قانونى بى قبيله کردن 
بى قدر کردن بى قدرت کردن بى قرار 
بى قرار بودن بى قرار کننده بى قرارى 
بى قرارى کردن بى قرينه بى قصد 
بى قله بى قوارگى بى قواره 
بى قوت بى قوت کردن بى قوتى 
بى قياس بى قيد بى قيد در امور جنسى 
بى قيد و بند بى قيدى بى قيمت 
بى کار بى کار کردن بى کاره 
بى کارى بى کربنات دو سود بى کس 
بى کسر بى کسى بى کشش 
بى کشند بى کفاره بى کفايت 
بى کفايتى بى کله بى کوک کردن 
بى گذار بى گذشت بى گفتگو 
بى گلبرگ بى گناه بى گناهى 
بى گند بى گوساله بى گوشت 
بى گوشه بى لاستيک بى لايه 
بى لب بى لباس بى لبه 
بى لپه بى لجام بى لذت 
بى لطافت بى لطافتى بى لطف 
بى لغزش بى لغزشى بى لکه 
بى لياقتى بى ماخذ بى مادر 
بى ماده بى مانع بى مانند 
بى مايگى بى مايه بى مبالات 
بى مبالاتى بى متصدى بى محابا 
بى محابايى بى محاربه بى محبت 
بى محل بى مخ بى مخالفت 
بى مدت بى مراجعه بى مراقبت 
بى مرام بى مرز بى مرکز 
بى مزاح بى مزد بى مزگى 
بى مزه بى مسئوليت بى مسکن 
بى مسلک بى مسمى بى مشربى 
بى مصرف بى مصرف شدن بى مصرف کردن 
بى مصرفى بى مصلحتى بى مطالعه 
بى معاشرت و بى آميزش بى معاشرتى بى معنايى 
بى معنى بى معنى گرى بى معنى و بى ملاحظه 
بى مغز بى مغزى بى مفصل 
بى مفهوم بى مقدمه بى مقدمه آوردن 
بى مقدمه فشار آوردن بى مقصد بى مقصد رفتن 
بى مکان و منزل بى ملاحت بى ملاحظگى 
بى ملاحظه بى ملاحظه حرف زدن بى مناسبتى 
بى منطق بى منظره بى منظور 
بى منفذ بى منفعت بى مهابا 
بى مهار بى مهارت بى مهارتى 
بى مهر بى مهره بى مو 
بى مو کردن بى موج بى مورد 
بى موردى بى موضوع بى موقع 
بى موقعى بى موکل بى مولف معلوم 
بى ميکروبى بى ميل بى ميل بودن 
بى ميل شدن بى ميل کردن بى ميلانه کار کردن 
بى ميله بى ميلى بى ميلى کردن 
بى ميلى نسبت بتوبه بى ميلى نشاندادن بى ميوه 
بى نام بى ناموسى بى نبض 
بى نتيجگى بى نتيجه بى نتيجه کردن 
بى نتيجه گذاردن بى نتيجه ماندن بى نتيحه 
بى نخ بى نزاع بى نزاکت 
بى نزاکتى بى نشان بى نشانه 
بى نظرى بى نظم بى نظم کردن 
بى نظم و ترتيب بى نظمى بى نظمى در جليديه ى چشم 
بى نظمى کامل بى نظمى و اغتشاش بى نظير 
بى نعل بى نغمه بى نفس 
بى نفع بى نقشه بى نقص 
بى نقصى بى نگرانى بى نهايت 
بى نهايت بزرگ بى نوا بى نواخت 
بى نوار بى نور بى نور شدن 
بى نور و بيحالت شدن بى نوک بى نياز 
بى نياز از تخم نر بى نياز از توصيف بى نياز از غير 
بى نيازى بى نيازى از اثبات بى نيازى از تلقيح 
بى نيازى از جفت گيرى بى نيازى از ديگران بى نيرو 
بى نيرو ساختن بى نيرو کردن بى نيرو و قوت کردن 
بى هدف بى هدف بودن بى هدفى 
بى هسته بى همتا بى همه چيز 
بى هنجارى بى هنر بى هوش 
بى هوش کردن بى هوش کننده بى هوشانه 
بى هوشى بى وار بى وارث را 
بى واسطگى بى واهمه بى وجدان 
بى وجود بى وحشت بى وزنى 
بى وسيله بى وطن بى وعده 
بى وفا بى وفايى بى وقار 
بى وقفه بى ياخته بى يار 
بيا بيابان بيابانى 
بيات بيات کردن بياتى 
بياشد بياض بياميزند 
بيان بيان با الحان بيان بظاهر موافق و در حقيقت مخالف 
بيان رايج بيان شده بيان شده بر حسب صفات 
بيان شفاهى بيان ضمنى و تصادفى بيان علت 
بيان غير مستقيم بيان قهقرايى بيان قهقرايى نمودن 
بيان کردن بيان کننده بيان کننده علت 
بيان مبهم بيان مجدد بيان مطلبى کلى با ذکر و قياس مخالف 
بيان مطنطن بيان مغاير بيان نگار 
بيان يا رفتار قاطع بيانات بيانگر 
بيانگرى بيانى بيانى که هر چه پيش مى رود اهميتش کمتر مى شود 
بيانيه بياورد بياويزند 
بيباک بيباکى بيت 
بيت المقدس بيت در ثانيه _ به عنوان واحد انتقال اطلاعات در ارتباطات سريال به کار مى رود بيت کوچک 
بيت هاى اطلاعاتى بيتابى بيتوته 
بيتوته کردن بيتى بيجان 
بيجانى بيجهت بيجواب 
بيچارگى بيچاره بيچاره کردن 
بيحاصل بيحال بيحال شدن 
بيحالت بيحالى بيحرف 
بيحرکت بيحرکت شدن بيحسى 
بيخ بيخ دم بيخ ران 
بيخ شب بو بيخ گوشى بيخ و بن 
بيخبر بيختن بيخرد 
بيخردى بيخواب بيخود 
بيخودى بيخوشى بيد 
بيد خورده بيد زار بيد سبدى 
بيد کمرنگ بيد گياه بيد مانند 
بيد مجنون بيد مخصوص سبد بافى بيداد 
بيداد گر بيداد گرانه بيدادگر 
بيدادگرى بيدار بيدار شد 
بيدار شدن بيدار کردن بيدار کننده 
بيدار ماندن بيدارباش بيدارى 
بيدارى از خواب و خيال بيدارى کشيدن بيداعى 
بيدانه بيدرد بيدردى 
بيدرنگ بيدزده بيدست 
بيدست و پا بيدمشک بيدمشگ 
بيدوام بيدود بيدوره 
بيدى بيدين بيذوق 
بيذوق شدن بيراه بيراهه 
بيراهه روى بيربط بيرحم 
بيرحمى بيرق بيرمقى 
بيرنج بيرنگ بيرنگ شدگى 
بيرنگ کردن بيروح بيروحى 
بيرون بيرون آمدگى بيرون آمدن 
بيرون آمده بيرون آوردن بيرون آوردن زهدان يارحم 
بيرون آوردن غده پروستات بيرون آينده بيرون از 
بيرون از اين جهان بيرون از بستر بيرون از جاى سرپوشيده 
بيرون از جهان يا دنيا بيرون از محيط بيرون از محيط زمين 
بيرون از مرکز بيرون افتادن بيرون افکندن 
بيرون انداختن بيرون اندازنده بيرون اندازى 
بيرون بر بيرون بردن بيرون برنده 
بيرون پراندن بيرون جستن از بيرون جهنده 
بيرون خوابيدن بيرون دادن بيرون دهنده 
بيرون راندن بيرون رانى بيرون رفتن 
بيرون روان شدن بيرون رونده بيرون ريختن 
بيرون ريختن از بيرون ريز بيرون ريزش 
بيرون ريزنده بيرون ريزى بيرون زده 
بيرون زهدانى بيرون شدگى بيرون شهر 
بيرون کردن بيرون کشيد بيرون کشيدن 
بيرون کشيدن از بيرون کشيدنى بيرون گستردن 
بيرون گسترده بيرون نگاه داشتن از بيرونى 
بيريا بيزار بيزار از ازدواج 
بيزار از عشرت در اثر افراط درخوشى بيزار بودن بيزار بودن از 
بيزار شدن بيزار کردن بيزار کننده 
بيزارى بيزارى از ازدواج بيزارى از بشريا جامعه تنفر از انسان 
بيزارى از زندگى بيزارى از علم و دانش و خرد بيزارى و ترس از انگليسها 
بيساقه بيسبال بيست 
بيست تايى بيست رويى بيست قسمت شده 
بيست گانه بيست و پنجمين حرف الفباى انگليسى بيست و سومين حرف الفباى انگليسى 
بيست و ششمين و آخرين حرف الفباى انگليسى بيست و يک بيست و يکمين حرف الفباى انگليسى 
بيست وجهى بيستم بيستمين 
بيستمين حرف الفباى انگليسى بيسر بيسکويت 
بيسکويت داراى سودا و شير ترش بيسکويت نمکى بيسموت 
بيسواد بيسود بيسيک 
بيش بيش از احتياج بيش از اعتبار برات کردن 
بيش از اعتبار حواله کردن بيش از اعتبار حواله يا چک دادن بيش از اعتبار کشيدن 
بيش از اندازه بيش از اندازه عادى بيش از اندازه لازم در معرض نورو غيره قرار دادن 
بيش از اندازه محتاط بيش از اندازه واقعى برآورد کردن بيش از اين ها 
بيش از حد بيش از حد آراسته بيش از حد انجام دادن 
بيش از حد اندوختن بيش از حد بار کردن بيش از حد بودن 
بيش از حد تاکيد کردن بيش از حد ترساندن بيش از حد تشويق و تحسين کردن 
بيش از حد توانايى در کارى مستغرق شدن بيش از حد روئيدن بيش از حد قيمت گذاردن 
بيش از حد گستردن بيش از حد لازم بيش از حد لباس فاخر پوشيدن 
بيش از حد لذت بردن بيش از حد لزوم بيش از حد لزوم آويخته 
بيش از حد لزوم اضافه کردن بيش از حد لزوم انباشتن بيش از حد لزوم ماندن 
بيش از حد لزوم هادى بيش از حد محافظه کار بيش از حد مشتاق 
بيش از حد معمول خوابيدن بيش از حد معين توقف کردن بيش از حد ملاحظه کار 
بيش از حد ناقلا بيش از حد نصاب بيش از حد نور ديدن 
بيش از حد واقع شرح دادن بيش از ظرفيت پر کردن بيش از ظرفيت يا نياز توليد کردن 
بيش از ميزان احتياج کارمند گرفتن بيش از همه بيش از وقت معين 
بيش بال داراى توپ نرم بيشادى بيشان 
بيشتر بيشتر ايستادن بيشتر به طرف شمال 
بيشتر پيشنهاد دادن از بيشتر تحمل کردن بيشتر توپ زدن از 
بيشتر درخشيدن بيشتر دوام آوردن بيشتر دوام کردن 
بيشتر راى بردن از بيشتر زنده بودن از بيشتر طول کشيدن از 
بيشتر عمر کردن از بيشتر عمر کننده بيشتر کار کردن از 
بيشتر محتمل بيشتر يا بهتر فروختن از بيشترى 
بيشترين بيشرط بيشرم 
بيشرمى بيشعور بيشعور دانستن 
بيشکلى بيشمار بيشه 
بيشه درخت کوتاه بيشه زار بيشه مانند 
بيشه واقع بر روى تپه بيشين بيشين لفظ 
بيشينه بيشينه ساختن بيشينه سازى 
بيص بيصاحب بيصدا 
بيضه بيضه اى بيضه بند 
بيضه مانند بيضى بيطار 
بيطارى بيطارى کردن بيطرف 
بيطرف کردن بيطرفى بيطرفى و بى نظرى 
بيع بيع ناپذير بيعار 
بيعانه بيعانه دادن بيعت 
بيعت کننده بيعت کننده با دشمن بيعرضه 
بيغرض بيغما بيغما بردن 
بيغوله بيف بيف استروگانف 
بيفتد بيفتک بيفتک گاو 
بيفشار بيفکر بيفکرى 
بيقيدى بيقيدى در امور اخلاقى و جنسى بيک 
بيکار بيکار افتاده بيکاران 
بيکارگى بيکاره بيکارى 
بيکارى تنبلى بيکران بيکرانى 
بيکسو بيگارى بيگانگان 
بيگانگى بيگانه بيگانه پرست 
بيگانه پرستى بيگانه ترس بيگانه ترسى 
بيگانه خوار بيگانه خوارى بيگانه دوست 
بيگانه سازى بيگانه کردن بيگانه وار 
بيگانه يا وحشى شدن بيگاه بيگناه 
بيگناهاى بيگناهى بيگودى 
بيگودى به گيسو زدن بيگودى گيسو بيل 
بيل تخم کارى بيل زدن بيل زن 
بيلچه بيلچه باغبانى بيلچه زدن 
بيلچه مخصوص کندن علف هرزه بيليارد بيليون 
بيم بيم از بيگانه بيم داشتن 
بيم داشتن از بيم زيان بيم ناک 
بيم و هراس بيم و وحشت بيمار 
بيمار بسترى بيمار بودن بيمار روانى 
بيمار ساختن بيمار سرپايى بيمارستان بيمار عشق 
بيمار عشق شدن بيمار کردن بيمار کننده 
بيمار وطن بيمار يا معلول در حال نوتوانى بيماران 
بيمارستان بيمارستان سيار بيمارستان طاعونى ها 
بيمارستان مسلولين بيمارنامه بيمارى 
بيمارى آکتينوميکوز بيمارى پوت بيمارى تب خال 
بيمارى خونى بيمارى روانى بيمارى زا 
بيمارى زايى بيمارى زنگ گندم بيمارى شبه حصبه 
بيمارى صرع بيمارى طاعون بيمارى فشار خون 
بيمارى فلج اطفال بيمارى قارچى بيمارى کليه که بيشتر لوله هاى کليوى را مبتلا مى کند 
بيمارى که در بيمارستان مى خوابد بيمارى مزمن بيمارى مسرى اسب و انسان 
بيمارى مسرى و عفونى حاصله در اثر اسپيروکتى به نام بيمارى مقاربتى بيمارى موروثى که در آن خون دير لخته مى شود و درنتيجه اشکال در بند آمدن خونريزى پديد مى آيد 
بيمارى ميکربى و مهلک نوزاد کرم زنبور عسل بيمارى نادر پوستى که پوست ميانى هيپرتروپى و پيگمانتاسيون پيدا مى نمايد بيمارى ناشى از بيمارى ديگر 
بيمارى ناشى از خوردن زهر بيمارى هارى بيمارى هاى پوستى 
بيمارى هاى تاول دار پوست مثل زرد زخم بيمارى هاى شايع در اجتماع بيمارى هاى مقاربتى 
بيمارى همه گير بيمارى همه گير بومى بيمارى هنسن 
بيمارى هوچکين بيماريها بيمال 
بيمانع بيمزگى بيمزگى کردن 
بيمزه بيمزه بودن بيمزه کردن 
بيمناک بيمناک از انگلستان بيمناک از نژاد سياه 
بيمناک از نور بيمناک بودن بيمه 
بيمه اتکايى بيمه اتکايى کردن بيمه اجتماعى 
بيمه به دست آوردن بيمه پزشکى همگانى بيمه ثانوى 
بيمه جان بيمه در مورد مخاطره براى مدت معينى بيمه شدگى توسط خويشتن 
بيمه شدن پيش خود بيمه شدنى بيمه شده 
بيمه شونده بيمه عمر بيمه کردن 
بيمه کردنى بيمه کننده ى عمر بيمه گر 
بيمه مجدد بيمه مشترک بيمه موقت 
بيمه نامه بيمه و بازنشستگى همگانى بيمه ى ايام کار 
بيمه ى کار بيمورد بيموقع 
بيموقع به کار بردن بيموقع گفتن بيميل 
بين بين اداره اى بين الاثنين 
بين الاثنينى بين الاديانى بين الارضين 
بين الکواکب بين المللى بين المللى بودن 
بين المللى کردن بين النهرين بين الهجائين 
بين انواع نژادى بين ايالتها و کشورهاى مختلف بين ايالتى 
بين چرخه اى بين دانشکده ها بين دندانى 
بين دو عدسى بين دوماه بين ذرات 
بين ستاره اى بين سيارات بين طبقه اى 
بين فرهنگى بين قاره اى بين کالج هاى مختلف 
بين کهکشانى بين گونه اى بين مهره داران 
بين مولکولى بين نژادهاى مختلف بين نژادى 
بين هفتاد تا هشتاد سالگى بين ياخته اى بينا 
بينام بينامى بينانه 
بينايى بينايى بين بينايى در تاريکى